#ز_مثل_زندگی_پارت_198

پدر و مادرش منتظر نگاهش مي كردند . او دستانش رو روي صورتش گذاشته و اونها رو نمي ديد اما مي دونست منتظر ادامه حرفش هستند . به سختي قانع شد كه حرفش رو ادامه بده :

ـ يكي ...يكي بهش زنگ زد و ...

آب دهنش رو قورت داد ، نفسي تازه كرد و گفت :

ـ ميگفت ...ميگفت زودتر بريم ...من ...من ديدم سرُمم طول ميكشه ...گفتم ...گفتم بهش بره منم كارم تموم ...شد ...بعد خودم ...ميام خونه .

با شرمندگي دستان خيسش رو از روي صورت پايين آورد هر چند خجالتزده بود اما نگاهي به آن دو انداخت و گفت :

ـ من ...من سرُمم تموم شد ...برگشتم خو...خونه ...

با شك و ترديد به پدر و مادرش نگاه كرد . آقاي رادمان از دست كه روي شونه ي آهو بود فشاري به شونه ش آورد و گفت :

ـ آهو مي دوني كي بهش زنگ زده بود ؟

با حس گناه گفت :

ـ نه .

مهرناز : آهو گلابتون تو رو تنها نمي گذاشت ، اون كي بود كه زنگ زد و اون عجله داشت بره ؟

آهو لبش رو گزيد تا از ريزش دوباره اشك هاش جلو گيري كنه ، پاهاش خواب رفته بود اما حتي تكوني نخورد . نگاه پدرش معذبش مي كرد .

رادمان : يعني اخيراً گلابتون چيزي بهت نگفته ؟ يا خودت متوجه مورد مشكوكي نشدي ؟ ...يعني ...

حرفش را كمي به تاخير انداخت و ادامه داد :

ـ يعني منظورم اينه اون شخصي كه بهش زنگ زد پسر نبود ؟

آهو نمي دونست چي بگه ؟ تصميم گرفت بگه نمي دونم . او كه هنوز از هيچي مطمئن نبود ، بي گناه نگاهشون كرد و گفت :

ـ نمي دونم .

مهرناز خانوم با تعجب گفت :

ـ نمي دوني ؟!! يعني ...يعني اينكه تو هم فكر مي كني يا شك كردي اون به ديدن پسري رفته ؟

به صورتش زد و گفت : واي بدبخت شديم ، تا حالا هم برنگشته ، گوشيش رو هم جواب نمي ده ، ساعت يازده و ده دقيقه شبه .

رادمان آهي كشيد و با ملايمت گفت :

ـ آهو جان بيشتر فكر كن ، اگر گلابتون با كسي قرار مي گذاشت حتماً با تو هم راجع بهش حرف مي زد ، دخترم فكر نكن چيزي رو پنهون كنه مشكلي حل ميشه يا اينكه گلابتون بر مي گرده ازت تشكر مي كنه كه راز دار خوبي بودي ...

romangram.com | @romangram_com