#ز_مثل_زندگی_پارت_197
آهو حس مي كرد زانو هاش شل شده . نزديك بود بزنه زير گريه . آقاي رادمان كه پشت همسرش ايستاده سكوت كرده بود نزديك رفت دستشو زير چونه ي آهو گرفت ، سرش رو بالا كرد و گفت :
ـ ببينم بابا چرا رنگ و روت اين طوريه ؟
به چشماي دخترش چشم دوخت و با نگراني پرسيد : چي شده ؟
مهرناز خانوم كمي با تعجب او نو نگاه كرد و گفت :
ـ ببينم آهو حالت خوبه ؟
آهو ديگه توان ايستادن نداشت . زانو هاش شل شد و جلوي در روي زمين نشست و بغضش شكست و هق هقش اوج گرفت . پدر و مادرش نگاه نگراني با هم رد و بدل كردند بعد كنار او نشستند و سعي كردند آرومش كنند و ازش توضيح بخواهند .
مهرناز خانوم ليوان به دست سمتشون رفت كنار آهو كه آقاي رادمان با كف دست پشتش رو ماساژ مي داد نشست و گفت :
ـ اينو بخور حالت جا بياد ...
آهو دستش رو از روي صورتش خيسش كنار زد چون چيزي از گلوش پايين نمي رفت گفت :
ـ چي هست ؟
ـ بخور ...آب قندِ .
آقاي رادمان ليوان رو از دستش گرفت و سمت لب آهو گرفت . آهو فقط جرعه اي فرو داد و بعد با اشك هاي روون ليوان رو پس زد .
رادمان : آهو نمي خواي بگي چرا گريه مي كني ؟
آهو با شرمندگي دستش رو دوباره حايل صورتش كرد و ميون هق هق و گريه شروع كرد به توضيح دادن :
ـ ما ...يه ...يه چيزي خورديم و ....هق هقي كرد و ادامه داد :
ـ من ...من مسموم شدم ...با گلابتون ...رَ ...رفتيم بيمارستان ....من ....
شرمگين داستاني كه ساخته بود رو تحويل آنها داد :
ـ من ...به من سرُم ...زدن ...ديدم گلابتون ...ديدم ...
چند ثانيه گريست و ادامه داد :
ـ ديدم حوصله ش ...سر ...سر رفته ...يكي يكي ...بهش ...
از كشدار شدن حرف هاش خسته شده بود از اون همه دروغي كه پشت سر هم مي گفت ، احساس گناه و شرم و ترس از اتفاقي كه احتمال مي داد براي گلابتون افتاده باشه داشت .
romangram.com | @romangram_com