#ز_مثل_زندگی_پارت_196

ـ حالا به بقيه چي بگم ؟ فكر مي كنند گلابتون با منه ...

فرزين با تعجب گفت :

ـ يعني خونه برنگشته ؟

با صدايي كه از ته حنجره اش به زحمت بيرون مي اومد گفت :

ـ نـه . !!!

فرزين دست او را به آرامي گرفت و گفت :

ـ عزيزم هيچي نشده ، اميدوارم اتفاقي نيافتاده باشه ، تو هم اين قيافه رو به خودت نگير كه خانواده رو در جا به سكته مي دي ، نگاه كن ببين رنگ و رو به چهره ت نيست .

آهو به چهره ش در آينه بغل نگاه كرد هر چند شب بود اما به وضوح صورتش رنگ پريده مي نمود . با استيصال به فرزين نگاه كرد كه او دستش رو فشرد و گفت :

ـ برو بگو بين راه از هم جدا شديد تا اينكه خبري از گلابتون بشه ....

باقي حرفاي فرزين رو نمي شنيد ، در فرضيات و افكارش غوطه ور بود . به خودش كه اومد ديد فرزين بوق زده و دور شده .

قدم هاي بي رمقش رو به داخل خونه كشيد . مسير حياط براش مثل راه بي پاياني بود ...كسل و خسته و نگران و پر ترش به سمت در رفت . مادرش رو نگران ديد كه در چهارچوب در منتظر او ايستاده ...

سرش رو پايين انداخت و آرام سلام گفت . مادرش جواب سلامش رو داد و گفت :

ـ گلابتون رفت خونه ؟ برو صداش كن ، مادرش اينا نيستند كليد رو گذاشتن پيش ما ، برو صداش كن پشت در نمونه ، بگو نمي خواد تنها باشه بياد اين طرف ...

مادرش پشت سر هم حرف مي زد و او از دروغ هايي كه در افكارش براي تحويل دادن مي بافت قلبش در دهنش اومده بود .

رفتن خونه ي عموش اينا ، هر چي هم به گلابتون زنگ زدند كه زودتر بياد يه بار هم گوشي شو بر نداشت ، شما چرا اين همه سر به هوا شديد ؟ تو هم گوشي تو جواب نمي دادي ، دلمون هزار راه رفت ، گفتيم بلايي سرتون اومده ، تا اين وقت شب كجا بوديد ؟ به خدا خاله ت بي خبر كه موند خط و نشون كشيد من آرومش كردم فرستادمش به مهمونيش برسه ، گفتم دارن تعطيلات بعد امتحاناتشون رو خوش مي گذرونند ...

آهو سرش رو كمي بالا گرفت و آرام پرسيد :

ـ گلابتون مگه هنوز خونه نيومده ؟

با ترس نيم نگاهي به مادرش انداخت كه ديد مادرش با دست به صورتش خودش كوبيد و گفت :

ـ خاك عالم ، مگه شما با هم نبوديد ؟

آهو با دلهره نگاهش رو گفت :

ـ چرا ولي بين راه از هم جدا شديم .

ـ جدا شديد هر كدوم كجا رفتيد ؟

romangram.com | @romangram_com