#ز_مثل_زندگی_پارت_195


آهو سريع سمتش برگشت و با چشمايي كه اشك توش حلقه زده بود گفت :

ـ پس منم ميام .

فرزين به ساعت نگاه كرد و گفت :

ـ خانومم ديره ، خانواده ت دل نگران ميشن ....

آهو لبش رو گزيد و گفت : هر جا به ذهنم ميرسيد زنگ زدم ....

فرزين خودش نگران بود با اين حال به آهو نگاه كرد و گفت :

ـ مطمئن باش چيزي نشده .

آهو با ناراحتي گفت :

ـ از كجا مطمئن باشم ؟

گوشي در دستش ويبره رفت . با عجله به صفحه نگاه كرد . از خونه بود . آرزو مي كرد گلابتون باشه و بپرسه چرا دير كرده يا سرزنشش كنه كه هنوز به خونه برنگشته . دلش بي اندازه تنگ گلابتون شده بود . ولي تماس از خونه ي خودشون بود . با اين حال احتمال داد گلابتون خونه آنها باشه ، دوست داشت اين طور فكر كنه كه گلابتون خونه س .

جواب داد ، صداي نگران مادرش در گوشش پيچيد .

ـ الو آهو كجايي ؟ داريد چي كار مي كنيد ؟ چرا گوشيت اشغاله ؟

ـ بـ ...ببخشيد مامان ، داشتم با تلفن صحبت مي كردم .

ـ ما رو نصفه جون كردي ، الان كجايي ؟

ـ جلوي در خونه ، طوري شده ؟

قلبش منتظر شنيدن خبر شومي بود .

ـ در رو باز كردم سريع بياييد ...

تماس قطع شد و او به فكر رفت . "بياييد ؟" يعني گلابتون به خونه برنگشته و اونها فكر مي كردند همراه اونه ؟

فرزين ترمز كرد و گفت :

ـ چي شد ؟

آهو با صداي گرفته اي گفت :


romangram.com | @romangram_com