#ز_مثل_زندگی_پارت_194
بي فايده بود ، دنبالش دويد ...
آهو هيچي حس نمي كرد ، فقط مي دويد حتي جلوي راهش رو هم دقيق نمي ديد ، گيج و منگ بود و حس مي كرد اشتباه بزرگي كرده ، او بايد زودتر اين سوال ها رو مي پرسيد ، نبايد به گلابتون اجازه مي داد بره ...
از شدت افكار درهم و پيچش معده اش كنار پياده رو زانو زد و سرش رو خم كرد و شروع كرد به عق زدن ...
فرزين كنارش خم شد ، از پشت سر شونه هاشو نگه داشت و گفت :
ـ آهو جون حالت بده ؟
آهو چشم هاشو بست و فكر كرد كه گلابتون الان در چه حالي ميتونه باشه .؟!!!
گلابتون پوست صورتش زير بوسه هاي داغ آيدين مي سوخت و هيچ حس كشش و لذتي در وجودش نداشت ، از اينكه آيدين به حريمش تجاوز كرده بود حس سرشكستي مي كرد . عذاب دروني ش قابل تحمل نبود . وقتي حركتي رو روي لبش حس كرد چشمانش باز شد ، آيدين لب بالايي شو بوسيد و بعد شروع كرد به بوسيدن لب پاييني اش به طوري كه حس مي كرد لبش توسط بوسه هاي حريص آيدين بلعيده مي شه . حس مي كرد چيزي از غرور و شخصيتش باقي نمونده . مي خواست فرياد بزنه ولي صدا از حنجره ش بالا نمي اومد .
آيدين كه هر لحظه طماع تر مي شد با حرص دو طرف صورت او را گرفت و صاف نگه ش داشت ، گلابتون از اينكه مي ديد قدرت هيچ كاري نداره حس انزجار بهش دست داد . سعي كرد با دستان ظريفش هيكل آيدين رو كه روش افتاده بود پس بزنه ، ولي غير ممكن بود . هيچ كاري نمي تونست بكنه . نگاهش به صورت آيدين افتاد در حال بوسيدن گردنش بود . اشكي از گوشه چشمش بين موهاي خرمايي ش چكيد و گم شد . معده ش دوباره به هم پيچيد . دلش مي خواست همون جا بميره . نمي تونست حتي فكر كنه وقتي بخواد پاشو از در خونه ي آيدين بيرون بگذاره بايد چي كار كنه ، مسلماً نمي تونست زندگي كنه ، او نابود شده بود ، روحش همون جا در حال نابود شدن بود . چي مي كرد ؟ از آيدين شكايت مي كرد ؟ آخرش چي ميشد ؟ اونو به عقد آيدين در مي آوردند ؟ با تموم وجود در درونش فرياد زد "نـــــــه !!!!" او ديگه ذره اي اعتماد و علاقه نسبت به آيدين نداشت . چه طور تو روي پدر و مادرش نگاه مي كرد ؟ و دامون ؟ حتي آهو و خاله و شوهر خاله اش و بقيه ؟!!! دوست داشت بميره ...مرگ ...مرگ ...فقط همين در ذهنش مي گنجيد ...
بوسه هاي بي پايان آيدين ادامه داشت و او مطمئن نبود كه او مست شده يا نه ، فقط هنوز بوي الكل در مشام و دهانش بعد بوسيدن آيدين جا مونده بود ...
آيدين لحظه اي از حركت ايستاد . گلابتون نگاهش كرد با چشم هاي تر ، آيدين لبخندي بهش زد يكبار ديگه گردنش رو بوسيد و بعد دستش سمت يقه لباس او رفت به محض اينكه بلوزش رو گرفت گلابتون دستش رو روي چشم هاش گذاشت و اشك هاش از لا به لاي انگشتاش تو موهاش فرو رفت و صداي هق هقش فضاي اتاق رو شكست ...
***
ـ فرزين خواهش مي كنم .
ـ آخه عزيزم حالت خوب نيست ، نگاه كن رنگ و روت رفته .
ـ مي دونم اما درست نيست منو تا جلوي در برسوني ، يكي ببينه چي ؟
ـ خب ببينه ، با دامون كه اون دفعه آشنا شديم ، مي گم بين راه ديدمت ، گفتم ديروقته برسونمت ...
آهو با ترديد به رو به رو چشم دوخت . فرزين با نگراني گفت :
ـ هنوز گوشي شو جواب نمي ده ؟
آهو آهي كشيد و به صفحه گوشي كه در دستش و در حال شماره گيري بود نگاه كرد و با بغض گفت :
ـ نه .
فرزين دستش و روي شونه ي آهو گذاشت و گفت :
ـ من ميرسونمت بعد مي رم خونه ي آيدين .
romangram.com | @romangram_com