#ز_مثل_زندگی_پارت_193


ـ راستش مي خواستم يه چند تا سوال ازت بپرسم ، مي ترسم ناراحت شي .

فرزين گوشه دهانش رو با دستمال پاك كرد و گفت : بپرس .

ـ راستش ، يه كم مي خواستم درباره دوستت آيدين بدونم .

فرزين با چشم هاي باريك شده بهش نگاه كرد . آهو حس كرد بايد توضيح بده .

ـ ميدوني كه گلابتون ...من يه كم نگران روابط شون ...

چه قدر چيدن كلمات در چنين موقعيت هايي سخت بود . فرزين از حالت شك و ترديد خارج شد و گفت :

ـ براي گلابتون اتفاقي افتاده ؟ خوبه ؟

آهو سري تكون داد و گفت : نه نه اتفاقي نه ...فقط ...يه كم مي خواستم درباره ي آيدين بدونم ...به هر حال ...شما دوتا با هم دوستيد ديگه نه ؟

فرزين سري تكون داد و گفت :

ـ اتفاقاً مي خواستم خودم بگم بهت ولي گفتم شايد حمل بر دخالت بگذاريد ، مي خواستم بگم به گلابتون بگي از آيدين فاصله بگيره .

آهو با دلهره پرسيد : چرا ؟

فرزين سري تكون داد و گفت :

ـ خب ...به درد گلابتون نمي خوره ، منم باورم نمي شد گلابتون با اون غروري كه ازش ديده بودم جلوي آيدين سر فرود بياره ، يعني اصلاً تو ذهنم نمي گنجه ، فكر كنم جذب زيبايي بي عيب و نقص آيدين شده .

آهو آروم گفت "درسته" طوري كه خودش هم به زحمت شنيد .

فرزين نگاهي به او انداخت انگشتشو لبه ي ميز كشيد و با احتياط گفت :

ـ خب ، آيدين از دخترا يه رابطه ثابت نمي خواد ...

آهو حس مي كرد قلبش با هر حرف فرزين در قليان است . فرزين ادامه داد :

ـ راستش تا به حال با هر كسي رابطه داشت فقط به رابطه جنسي منتهي ميشد ولي شايد ...

مي خواست بگه شايد زيبايي بي عيب و نقص گلابتون اونو به خودش آورده و اسيرش كرده باشه اما هيچي نگفت صورت آهو مثل ميت ها سفيد شده بود . بهش نگاه كرد كه با چشم هاي وحشت زده از پشت ميز بلند شد و سمتش در كافي شاپ دويد ...

چند بار صداش كرد :

ـ آهو ...آهو ...آهو ...


romangram.com | @romangram_com