#ز_مثل_زندگی_پارت_192

ـ مخصوصاً كه ادعا مي كني اولين بارته ...

گلابتون آرام مشت هاي خشك شده شو باز كرد ، تازه متوجه درد شديدي كه بر اثر فرو رفتن ناخن هاش تو كف دستش به وجود اومده بود ، شد . در دل آخي گفت . آيدين يك قدم بهش نزديك شد كه گلابتون تهديد كنان گفت :

ـ بهم نزديك نشو .

آيدين همون جا ايستاد و ابرويي بالا انداخت . بعد مكثي گفت :

ـ تو پيش خودت چي فكر مي كني ؟

ـ تو ...تو منظورت از اين كار ها چيه ؟ تو چه طور ...چه طور روابطي رو قبول داري ؟ از ...از من چي مي خواي ؟ باورم نمي شه .

آيدين لبخندي زد و گفت :

ـ قبلش جالبه بدونم تو چه برداشتي از رابطه مون داري .

گلابتون لبش رو گزيد و سعي كرد خونسرد باشه .

ـ من ، من طور ديگه اي نسبت بهت فكر ميكردم ...فكر مي كردم ...آينده ...

با حال زاري حرف هاشو نيمه تموم گذاشت .

آيدين پرسيد :

ـ تو واقعاً چي فكر مي كني ؟

گلابتون هر چند پيش بيني مي كرد كه مورد تمسخر قرار بگيره و غرورش لگد مال بشه اما حرف دلش رو زد :

ـ من ....من فكر مي كردم تو ...منو براي ...براي ازدواج ....

صداي خنده هاي آيدين باعث شد حرف هاي بي فايده اش رو نيمه تموم بگذاره . بغض و درد را در گلو و قلبش حس مي كرد با صدايي كه ناتواني شو بروز مي داد گفت :

ـ من تن به خواسته ي كثيفت نمي دم ، حاضرم بميرم اما ...

بقيه حرف ها ناگفته موند ، آيدين بازوي اونو گرفته و سمت اتاق بردش . جلوي در اتاق گلابتون محكم قاب رو گرفت و در مقابل آيدين تقلا كرد . آيدين كمي گذاشت دست و پا بزنه بعد با يه حركت اونو روي دست هاش بلند كرد و داخل اتاق برد . او را روي تخت نرم دو نفره اش انداخت و با يه حركت پيراهن خودش رو در آورد . گلابتون با ديدن بدن نيم برهنه او صورتش رو با دست هاش پوشوند ، آيدين لبخندي زد و روي تخت رفت و روي او خيمه زد . گلابتون با ترس از لاي انگشت هاش به او نگاه كرد ، حس مي كرد معده اش از اون همه نزديكي آيدين ، نفس هاي عميقش و اتفاقي كه مي خواست رخ بده به هم مي پيچيد .

***

آهو با لبخند به فرزين كه حرف ميزد خيره شد . ناگهان ياد گلابتون در ذهنش جرقه زد و لبخندش محو شد . دلشوره اش از نو ريتم هاي قلبش رو به هم ريخت . فرزين نگاهش كرد و گفت :

ـ چيزي شده عزيزم ؟

آهو سعي كرد آرام و خونسرد باشه گفت :

romangram.com | @romangram_com