#ز_مثل_زندگی_پارت_191
آيدين به روي ميز نگاه كرد . ليواني كه براي پذيرايي از او آورده بود برداشت و تا نيمه يكسره سر كشيد . گلابتون با وحشت نگاهش مي كرد ، نمي دونست چه نوع الكلي خورده و تا چه حد امكان مست شدنش بود ؟ آيدين ليوان به دست گفت :
ـ اصلاً ببينم تو باكره اي يا نه داري برام ادا ميايي ...
تموم وجود گلابتون لرزيد و صورتش از خشم سرخ شد . داشت عذاب مي كشيد از حرفي كه خورده به سيلي اي مهمونش نكرده بود .
ـ آخه همه اول اداي نجابت دارن بعد ميان ناز و اداشون كه فروكش ميكنه ميبينم طرف خودش يه پا هرزه س و فيس و افاده الكي مي اومد كه نرخ بالا ببره .
گلابتون كه ديگه كف دستش از فشار ناخن هاش بي حس شده بود با صدايي كه از عصبانيت مي لرزيد گفت :
ـ درست صحبت كن ،بهت اجازه نمي دم بهم توهين كني .
آيدين پوزخندي زد و گفت :
ـ همينه ديگه وقتي با رغبت دعوت خاص منو ميپذيري تصوري قشنگ تر از اين نمي تونم داشته باشم .
گلابتون دندون به دندون مي ساييد . مدام صداي آيدين در ذهنش مثل پتكي بر سرش فرود مي اومد "يه قرار معمولي ...يه قرار معمولي ...مگه اشكالي داره ؟ ..."
باورش نميشد هنوز سرپا ايستاده بود ، زانو هاش شل و براي وا رفتن آماده بود ، داشت آوار ميشد و سعي داشت بياسته .
آيدين بي حوصله ليوان نيمه خالي چهار گوش رو روي ميز كوبيد و گفت :
ـ هر چه قدر ناز داشتي خريدم ، بسه بريم تو اتاق ...
و بازوشو گرفت . گلابتون حس كرد تهي ميشه ، قلبش نمي زد يا اگر ميزد آنقدر كند ميزد كه حسش نمي كرد .
آيدين يكي دو قدمي او را با خودش كشيد كه گلابتون به زحمت ايستاد و بازوشو ول كرد و گفت :
ـ ولم كن ، فكر كردي من تن به خواسته ي كثيفت ميدم ؟
آيدين برگشت رو به او ايستاد ، لبخند كجي زد ، لبخندي كه هم زيبا بود هم زشت بعد گفت :
ـ كاري ازت بر نمياد .
قلب گلابتون هُري ريخت پايين ، دقيقاً از همين مي ترسيد ، كاري ازش بر نمي اومد . دلش مي خواست روپوش و شالش در دسترس بود و سريع به سمت در مي دويد ولي خيالي عبث بود ، اصلاً نمي دونست لباس هاش كجاست .
آيدين بي حوصله و خمار گفت :
ـ بيا بريم خوشگلم ، اين قدر فكر نكن اذيت ميشي ، قول مي دم بهت خوش بگذره ...
و با نگاه شيطنت باري گفت :
romangram.com | @romangram_com