#ز_مثل_زندگی_پارت_190
ـ هيچ مي فهمي داري چي مي گي ؟
آيدين پر استفهام نگاهش كرد و گفت :
ـ چي مي گي ؟
گلابتون كمي صداشو بالا برد :
ـ تو چي مي گي ؟
ـ هي تو چرا رم كردي ؟
ـ خودت حيووني و رم كردي .
آيدين عصبي بلند شد هر قدم كه نزديك تر مي شد قلب گلابتون سخت مي زد . تازه به عمق فاجعه پي برد ، او تنها با آيدين تو يه خونه بزرگ ، حريفش هم نمي شد ، هر كاري كه دلش ميخواست مي تونست با او بكنه ، قدمي عقب برداشت ، مي خواست خودش رو با ته مانده احساس كوركورانه ش راضي نگه داره كه آيدين هيچ كاري به او نداره ولي به محض اينكه قدمي به عقب برداشت آيدين فاصله هاي بينشون رو شكست و در يك قدمي او گردنش رو گرفت و او را از عقب رفتن منع كرد . گلابتون با ترس به چشمان او كه خمار و وحشي شده بود نگاه كرد . آيدين هم چند لحظه به طوسي تيره چشمان او خيره شد بعد فشاري به گردنش آورد كه گلابتون از درد لب پاييني شو گزيد . آيدين بدون اينكه فشار دستشو از رو گردن او كم كنه گفت :
ـ برو تو اتاق تا من بيام .
گلابتون كمي شجاعت به خرج داد و حرف دلش رو بي پرده زد :
ـ براي چه غلط كاري اي ؟
آيدين ناخودآگاه گردنش رو ول كرد و خنديد . گلابتون دستي به گردنش كشيد و در حالي كه از درد و عصبانيت اخم كرده بود به او چشم دوخت . هنوز هم خنده هاش قشنگ به نظر مي رسيد ، ولي نه به اندازه گذشته ...دلش رو به باد ناسزا گرفته بود . او حق نداشت ذره حماقتش رو تكرار كنه .
آيدين دست به كمر ايستاد و گفت :
ـ براي چي ؟ براي چي اومدي خونه م ؟
گلابتون بعد كمي ترديد گفت :
ـ خودت دعوتم كردي .
ـ خوب پيش خودت فكر هم كردي براي چي دعوتت كردم ؟
گلابتون حرف او را تكرار كرد :
ـ يه قرار معمولي .
آيدين با وقاحت گفت :
ـ قرار معمولي رو بيرون از خونه به جا ميارن ، تو خونه فقط قرار هاي خاص مي زارن .
گلابتون برق نگاه حريصش رو دوست نداشت .
romangram.com | @romangram_com