#ز_مثل_زندگی_پارت_189


ـ خيلي خوشگل شدي عزيزم ، تو هميشه نايسي ...

گلابتون كمي حرف هاشو حلاجي كرد ، حالا بايد چي مي گفت ؟ خيلي ممنون ؟ بايد بابت تعريف و تمجيد هاش تشكر مي كرد ؟ نه هرگز ...اخمي تحويلش داد ...

آيدين گفت : ميتوني لباس هاتو تو هر كدوم اتاق كه راحتي عوض كني .

گلابتون به لباس هاش نگاه كرد ، او كه در اول ورود مانتو و شالش رو در آورده بود . شوري دلهره روي قلبش سنگيني مي كرد گفت :

ـ يعني برم ؟

آيدين پوزخندي زد و گفت : كجا ؟

گلابتون پر سوال نگاهش كرد ، نجواي برق نگاهش و حرف هايي كه توي ذهنش ذره ذره مفهوم مي گرفت باعث شد سرش به دوران بيافته .

صداي آيدين تو گوشش تكرار شد

"يه قرار معمولي تو خونه اشكالي داره ؟ "

و اين بار صداي زير و خالي از اراده خودش

"نه"

دوباره صداي آيدين :

"پس اگه اشكال نداره منتظرتم ."

با اخم به آيدين نگاه كرد ، اين بود يه قرار معموليش ؟ پس حالا چي مي گفت ؟

آيدين ليوان خالي رو روي ميز گذاشت و گفت بلند شو ديگه .

گلابتون تازه طعم تلخ حماقت رو حس مي كرد ، تازه فهميده بود غرورش چند صباحي در برابر آيدين مرده و بي اثر شده بود ، تازه فهميد به قول آهو كور شده بود . حتي كر كه صداي هيچ نصيحتي رو از جانب درون خودش يا آهو نمي شنيد .

با جديت بلند شد ايستاد و با اخم گفت :

ـ بلند شم كه چي ؟

آيدين نگاهش كرد بعد سرش رو به يه طرف خم كرد و گفت :

ـ نازت چنده بگو يه جا مي خرم ، من حوصله ندارم اين قدر كشش ميدي ....

گلابتون مشت هاشو بسته و فرو رفتن ناخن هاي چهارگوشش رو تو گوشت دستش حس مي كرد .


romangram.com | @romangram_com