#ز_مثل_زندگی_پارت_188

گلابتون با اخم گفت :

ـ من الكل نمي خورم .

آيدين كمي از ليوان خودش خورد و گفت : چرا ؟

ـ اين كارا چه معني اي داره ؟

آيدين شونه اي بالا انداخت و گفت : كدوم كارا ؟

ـ منو دعوت كردي كه اينجا بهم تعارف كني الكل بنوشم ؟

چشمان آيدين برقي زد و گفت :

ـ فقط همين نيست ، برنامه هاي ديگه مون هم اجرا مي كنيم .

سر گلابتون گيج ميرفت . نمي خواست افكار منفي اي كه به ذهنش هجوم مي برد رو بپذيره ، به آيدين خيره موند كه ديد لبخندي زد و خودش رو سمت او كشيد . گلابتون كمي بين خودش و او فاصله انداخت و گفت :

ـ اين كارا يعني چه ؟

دستانش دوباره خفيف مي لرزيد . آيدين كلافه ليوان ها رو روي ميز شيشه اي گذاشت و گفت :

ـ عزيزم مي دونم ناز داري ، دعوتت كردم كه همه شو يه جا بخرم ...

گلابتون از حرفاش سر در نمي آورد ، يعني دلش نمي خواست سر در بياره ، بلند شد و گفت :

ـ من اصلاً مي خوام برم .

آيدين بدون اينكه بلند شه ، مچ او را گرفت و با لحن كشداري گفت :

ـ كجــــــــــــــا عزيزم ؟ تو كه تازه اومدي ...

به دست يخ زده اش بين دست آيدين نگاه كرد ، آب دهنش رو به زحمت قورت داد و آرزو مي كرد كه اي كاش خودش رو تو چنين موقعيتي قرار نداده بود . آيدين با نگاهش داشت او را مي بلعيد ....

دوباره حرف هاي آهو مثل پتكي بر سرش فرو مي اومد . آيدين با يه حركت دست اونو كشيد و بعد به هم ريخته شدن تعادل در آغوش آيدين افتاد . آيدين يك دستش رو دور او محكم حلقه زد و با دست ديگه نوشيدني شو از روي ميز برداشت و جرعه اي نوشيد .

گلابتون كه در آغوش او مچاله مي شد اخم كرده بود و نفس كشيدن براش غير ممكن شده بود . كلافگي بي پايانش مثل خوره تمام وجودش رو مي خورد ...

شروع كرد به تقلا كردن ، سعي كرد تكون بخوره ، ولي در آغوش او قفل شده بود ...دستش را به سينه او فشرد و گفت :

ـ آيدين ولم كن ، چي كار مي كني ؟

آيدين با اخمي حلقه آغوشش رو شل كرد و گلابتون بعد نفس عميقي دست او را پس زد و با فاصله از او نشست . آيدين گفت :

romangram.com | @romangram_com