#ز_مثل_زندگی_پارت_199


نگاهي به نگاه ترسيده ي غمگين آهو انداخت و گفت :

ـ بابا جون چيزي هست به ما بگو .

آهو باز لبش رو گزيد تا اشك هاش بي مهابا نريزه ، چي مي گفت ؟ حقيقت رو مي گفت ؟ تموم حرفايي كه زده رو پس مي گرفت ؟

چشم هاي گريونش منتظر بود ، پدر و مادرش رفته بودند دنبال گلابتون و اونو مجبور كردند خونه بمونه تا اگر گلابتون برگشت كسي باشه . منتظر زنگ فرزين بود . وقتي ديد خودش زنگ نزد ، آهو بارها شماره ش رو گرفت و پيغام "در دسترس نميباشد" كلافه اش كرد . خاله اش سه بار زنگ زده و از گلابتون خبر گرفته و او مجبوراً گفته كه خوابه ، اون قدر جرات و جسارت نداشت كه حامل خبر بد باشه .

خسته روي مبل نشست كه گوشيش زنگ خورد . فرزين بود . سريع جواب داد .

ـ سلام .

با لحن عجولانه اي گفت :

ـ چي شد فرزين چه خبر ؟

ـ عزيزم آروم باش .

ـ خواهش مي كنم بگو چي شد ؟

ـ گلابتون برنگشته هنوز ؟

آهو وا رفت با صداي خفه اي پرسيد :

ـ مگه پيش آيدين نبود ؟

فرزين نفس عميقي كشيد و گفت :

ـ رفتم تنها رو مبل نشسته و داشت سيگار مي كشيد .

آهو با بغض گفت :

ـ ازش درباره ي گلابتون پرسيدي ؟

ـ آره .

آهو عصبي گفت :

ـ اون آشغال داره دروغ ميگه ، چه ...چه بلايي سرش آورد ؟

و با بغض اسم گلابتون رو تكرار كرد .


romangram.com | @romangram_com