#ز_مثل_زندگی_پارت_179
ـ چي مي گي ؟
گلابتون ديگه ظرفيت تحملش تموم شده بود . سينه اش از حرص با نفسي بالا و پايين شد و با صداي بلندي گفت :
ـ آهو بسش كن ، حتي يه كلمه ديگه هم نشنوم ...
آهو شوكه از صداي بلندش با چشم هاي گرد شده از تعجب بهش چشم دوخت ...
دامون جلوي در ايستاده و با تاليا صحبت مي كرد .
ـ نه از پشت آيفون نشناختمتون .
تاليا لبخندي زد و ساكي از كيفش در آورد و روي دو دستش گذاشت و سمت دامون گرفت .
دامون نگاهش كرد و خواست بپرسه اين چيه ؟ كه خود تاليا گفت :
ـ از آهو بابت قرض دادن لباس هاش از طرف من تشكر كنيد ، همه رو دادم خشكشويي ...
دامون ساك رو گرفت و گفت :
ـ اين چه حرفيه ، قابلتون رو نداشت .
ـ ممنون ، پس من ديگه ميرم ، به بچه ها سلام برسونيد و بابت اون شب تشكر كنيد .
دامون با نارضايتي گفت :
ـ خب حالا بياييد داخل چرا داريد ميريد ؟ بچه ها خونه هستن ...
تاليا لبخند گرمي زد و گفت :
ـ باز هم ممنون ، مثل خانواده تون مهربونيد ، ولي من بايد برم پدرم رو ببرم نوبت دكتر داره .
دامون لبخندي زد و گفت :
ـ پس دفعه بعد بياييد ، بچه ها بدونن تا اينجا اومديد و رفتيد ناراحت ميشن ...
تاليا لبخند ديگري زد و گفت :
ـ حتماً .
و خداحافظي كرد و رفت . دامون نگاهي به لباس هاي منظم تا شده ي آهو تو ساك انداخت و سمت خونه برگشت . پشت اتاق گلابتون رسيد و ايستاد . دستش به دستگيره رفته بود كه صداي اهو باعث كنجكاوي و مانع پايين كشيدن دستگيره شد .
romangram.com | @romangram_com