#ز_مثل_زندگی_پارت_180

ـ باشه من ديگه چيزي نمي گم ، هر كاري دلت مي خواد بكن ...

براي دامون جاي تعجب و شك داشت ، صداي گلابتون از بغضي نشكسته مي لرزيد ...

همزمان با شنيده شدن صداي گلابتون او هم دستگيره رو پايين كشيد .

ـ بهترين كار رو مي كني ...

آهو برگشت و سينه به سينه با دامون شد . دامون نگاهي به آن دو انداخت بعد ساك رو طرف آهو گرفت و رو به قيافه ي گرفته اش گفت :

ـ آهو اينو دوستت تاليا آورده لباساته ...

آهو انگار دق دلي شو همون لحظه بايد خالي مي كرد . ساك رو كه طرفش گرفته شده بود پس زد ، روي زمين واژگون شد و لباس ها ازش بيرون افتاده و به هم ريخته روي زمين پخش شد و آهو بدون ايستادن از اتاق خارج شد .

دامون چند ثانيه به رفتن آهو نگاه كرد بعد برگشت به گلابتون نگاه كرد كه دوتا دستش رو به ميز آينه زده و چشم هاشو بسته و چهره اش گرفته بود . دامون به حرف اومد :

ـ آهو چش بود ؟ اينجا چه خبره ؟

گلابتون لرزش خفيف دست هاشو كه به ميز تكيه داده بود حس مي كرد از بيني نفس عميقي بيرون داد . دامون دوباره پرسيد :

ـ گلاب با تو ام .

گلابتون چشم هاشو باز كرد نگاه بي فروغش رو به او دوخت . حوصله بخش كردن سر غلط صدا كردن اسمش رو نداشت فقط گفت :

ـ دامون اذيت نكن ، حوصله ندارم .

دامون نگاهي به لباس هايي كه جلوي پاش ريخته بود كرد بعد دوباره نگاشو سمت گلابتون بالا آورد و گفت :

ـ يعني چه ؟ توضيح دادن كار سختيه ؟ شما دوتا چتونه ؟

گلابتون كلافه شقيقه هاشو فشرد و اين بار با صدايي بلند تر گفت :

ـ دامون مي گم حوصله ندارم ، ما هم سنيم ، دختر خاله ايم ، بحثمون ميشه ، هميشه كه نمي تونيم با هم خوب باشيم ، چي رو برات توضيح بدم ؟

دامون اخمي كرد و او را با كلافگي هايش تنها گذاشت . گلابتون به محض شنيدن صداي بسته شدن در اتاقش نفس كلافه اي بيرون داد و دوباره به آينه چشم دوخت . آهو ترديد هاشو بيشتر كرده بود . در حضور آهو خيلي مطمئن حرف زد و سعي كرد مطمئن باشه ولي حالا او اينجا نبود ، با خودش رو راست بود . او هنوز هم ترديد داشت ...

به آينه نگاه كرد ، به تصوير خودش ، مطمئن نبود ...او زيبا بود ، وسوسه انگيز ، قرار دو نفره تو خونه ي يه پسر مجرد ...يادش نمياد در طول زندگيش اين قدر افكار آزادي داشته باشه ، او هميشه روابطش با پسر ها رو محدود مي كرد ...

حالا چه شد كه به راحتي دعوت آيدين رو پذيرفته بود ؟ چند بار اسمش رو زير لب زمزمه كرد ...

دوباره به آينه چشم دوخت . انگار خودش نبود ، يه دختر پر از ترديد ، او هميشه مغرور و مطمئن بود ...

افكارش در ذهنش كم رنگ و پررنگ مي شد . چي كار بايد مي كرد ؟

romangram.com | @romangram_com