#ز_مثل_زندگی_پارت_163


آهو : پس من ميرم ببينم كدوم لباسم سايزت ميشه ، تقريباً هم استيليم .

تاليا سري تكون داد . دامون گفت :

ـ باز ببخشيد بابت دوچرخه .

تاليا بيخيال دستش رو بالا برد و تكون داد . يعني اشكال نداره . دامون دنبال آهو دويد و گفت :

ـ آهو ...آهو ...بمون .

آهو بدون ايستادند پشت سرش رو نگاه كرد و گفت : چيه ؟

دامون كنار او قرار گرفت و در حالي كه قدم مي زدند گفت : اين دختره كيه ؟

آهو نگاهش كرد و گفت : دوستمه .

ـ دوستت ؟!!!

ـ آره چرا تعجب كردي ؟

ـ چرا لباس هاي پسرونه پوشيده ؟

آهو پوفي كشيد و براش توضيح داد كه نيمه شب ترسيده و تنها بود پيش اونها اومده . گلابتون جلوي در خانه آهو منتظر بود .

گفت :

ـ پس تاليا چي شد ؟

آهو : داره مياد .

دامون : عليك سلام .

گلابتون خنديد و گفت : سلام .

ـ آهو گفتي اسمش چي بود ؟

آهو ابرويي بالا انداخت و گفت : من نگفتم .

دامون به پشت سرش دستي كشيد گفت : يعني بگو .

آهو : تاليا .


romangram.com | @romangram_com