#ز_مثل_زندگی_پارت_164

دامون : اِ اين همون دختره س ؟ يه بار گلاب حرفش رو زده بود ....

يه دفعه گلابتون جيغ زد : گلاب خودتــــــــــي .

دامون در حالي كه شونه هايش از خنده بالا و پايين مي شد نگاهش رو از گلابتون گرفت به آهو دوخت و گفت : همون همكلاسي تون ؟!!كجايي بود ؟

آهو : مكزيكي .

دامون نگاهي به گلابتون انداخت و گفت : بي بخار ها يه آستيني برام بالا بزنيد .

گلابتون با تعجب نگاهش كرد و گفت :

ـ جدي ازش خواستگاري كنم ؟ دختر خوبيه ...

دامون خنديد و گفت :

ـ نه يه جور نگو كه يه دفعه اي زياد خوشحال بشه ، پله پله .

آهو : يعني چي ؟

دامون به نگاه گيج آهو خنديد و گفت :

ـ يعني مي خوام باهاش دوست شم ، خوشگله .

آهو چشم هاشو ريز كرد و با حرص گفت : پاشو برو دامون تا تيكه تيكه نشدي .

دامون با خنده دست هاشو بالا برد و در حالي كه عقب عقب سمت خونه شون مي رفت گفت :

ـ ثواب داره ، بهش فكر كنيد .

گلابتون نگاهش رو از دامون گرفت و به مسير ديگه اي دوخت . تاليا آروم آروم مي اومد.

ـ من اومدم بچه ها .

آهو دستش رو گرفت و گفت : بيا ببين كدوم لباس رو دوست داري .

تاليا : هر چي باشه ، فرقي نمي كنه .

تاليا و آهو و گلابتون به طبقه بالا رفتند و تو اتاق آهو براي تاليا لباس انتخاب كردند. آهو بهش يه روپوش سرمه اي نخي كوتاه با يه شال سرمه اي داد . گلابتون بهش گفت كه با تيپش شلوارش جور در نمياد . براي تاليا اهميتي نداشت اما آهو با اصرار شلوار پارچه اي سفيدي بهش داد ، به خط اتوش اشاره كرد و به تاليا گفت :

ـ زياد نپوشيدمش ، آخرين بار هم دادم خشكشويي .

تاليا شلوار رو هم پوشيد و گفت : اين چه حرفيه ؟ بابت همه چي تشكر مي كنم .

romangram.com | @romangram_com