#ز_مثل_زندگی_پارت_161


تاليا سري تكان داد و گفت : بايد برم .

بعد كمي تعارف رادمان مجدداً خداحافظي كرد و آهو كشون كشون تاليا رو سمت خونه گلابتون برد .

دستگيره رو پايين كشيد داخل رفتند . آقاي فرهودي آماده بيرون رفتند بود . با ديدن تاليا لبخندي زد و در جواب سلام او بهش خوش آمد گفت و از خانه خارج شد .

آهو : مادرت كجاست ؟

گلابتون : الان مياد .

آهو از گلابتون پرسيد دقيقاً درباره تاليا چي گفته و گفته هاي خودش رو هم بيان كرد تا هماهنگ باشند . تاليا ولي براش تفاوتي نداشت كه روي جزئيات سرپوش بگذارند يا نه ...

با اومدن نازيلا خانم ، تاليا بهش معرفي شد و دور هم نشستند و مشغول صحبت با هم شدند و آهو تماس گرفت تا مادرش هم بياد .

***

دامون وارد خونه شد . با ديدن دوچرخه اي كه كنار ديوار تكيه داده شده بود با تعجب داشت فكر مي كرد كه صبح هم دوچرخه آنجا بوده يا نه ؟؟!!

سمت دوچرخه رفت ، رنگ دوچرخه هاي آهو و گلابتون خوب يادش مونده بود ، دوچرخه هايي كه تو انباري بودند . لبخندي به خاطراتي كه با ديدن آن دوچرخه غريبه به ذهنش هجوم برد زد ، چه قدر سر به سر آهو و گلابتون مي گذاشت و دوچرخه هاشون رو مينشست و اونها دنبالش مي دويدند و مي گفتند كه پياده شه ، دوچرخه شون مي شكنه .

لبخندش پررنگ تر شد . دسته دوچرخه رو گرفت و از ديوار جدا كرد . روي دوچرخه نشست و ركاب زد .

به شدت ياد گذشته ها افتاده بود .

تاليا كه قدم زنون نزديك مي شد با ديدن دوچرخه ش كه حول حياط مي چرخيد و پسري سوارش شده بود تعجب زده ايستاد . كمي فكر كرد و حدس زد بايد برادر گلابتون باشه .

جلو رفت . در موقعيتي ايستاد كه دامون يه دور كامل مي زد به او مي رسيد . همين طور شد و دامون براي مانع برخورد با او سريع ترمز گرفت و رو به رويش ايستاد .

تاليا : سلام .

دامون : سلام .

تاليا : خوبيد ؟

دامون فاصله بين لب و بيني ش رو خاراند و با تعجب گفت : ممنون خوبم ، شما خوبي ؟

تاليا لبخندي زد و گفت : منم خوبم .

دامون داشت فكر مي كرد كه او كيست ؟ براندازش كرد . تيپ عجيب و پسرونه ش رو ، موهاي خرمايي تيره بي هيچ پوششي كه محكم پشت سر بسته شده و انتهايش در كلاه خاكستري گم شده بود . رد نگاه چشم هاي مشكي و تيله اي تاليا رو گرفت و به دوچرخه نگاه كرد . لبخند خجولي زد و گفت :

ـ دوچرخه شماست ؟


romangram.com | @romangram_com