#ز_مثل_زندگی_پارت_160

ـ باي .

تماس قطع شد .

رادمان : گلابتون بود ؟

آهو همراه با تكان سر گفت : آره .

مهرناز : چي مي گفت مادر جون ؟

آهو : هيچي زنگ زد حال تاليا رو بپرسه .

بعد به تاليا نگاه كرد و گفت : صبحونه ت رو خوردي پاشو بريم اون ور .

تاليا لقمه دهنش رو جويد و گفت : كدوم طرف ؟

آهو لبخند كشداري زد و گفت : منظورم خونه خاله مه .

تاليا بلند شد و گفت : بريم .

آهو : بابا الان نگفتم ، بخور صبحونه ت رو .

تاليا با تعجب گفت : خوردم .

مهرناز خانم دستش رو گرفت و گفت : بشين عزيزم ، صبحونه ت رو كامل خوردم .

تاليا : ممنون اما خوردم .

تاليا سير شده بود اما اونا فكر مي كردند معذبه .

رادمان : آهو جون برو دوباره براي دوستت چايي بريز .

آهو : چشم .

و بلند شد . رادمان رو به تاليا گفت : راحت باش دخترم ، ما هم جاي خانواده ت .

تاليا لبخند منبسطي زد و مجبوري يك دور ديگه صبحونه خورد . وقتي بلند شدند حس كرد زيادي خورده . آهو دستش رو كشيد و رو به پدر و مادرش گفت :

ـ ما فعلاً ميريم .

تاليا براي آنها دست تكان داد كه رادمان گفت :

ـ از من خدانگه دار ، دارم ميرم ، اما اگه خواستي و تنهايي پيش بچه ها باش .

romangram.com | @romangram_com