#ز_مثل_زندگی_پارت_159
ـ مسواك ميخواي بهت بدم ؟
تاليا باقي پله ها رو پايين رفت و گفت : نه نمي خواد .
ـ ok پس بيا بريم صبحونه بخور .
و مچ تاليا را گرفت و اونو با خودش به آشپزخونه برد . رادمان و مهرناز خانم در نگاه اول او را برانداز كردند ، تيپ پسرونه و عجيبش رو . تاليا لبخند صميمي اي زد و سلام گفت . مهرناز خانم براي اينكه او معذب نشه سريع دست از نگاه كشيد و بهش تعارف زد كه پشت ميز بنشينه .
تاليا تشكر كرد و صندلي رو عقب كشيد و نشست . آهو گفت :
ـ برات چاي ريختم بخور .
تاليا با اشتها شروع كرد به غذا خوردن . بين صبحونه آقاي رادمان چند سوال درباره ي پدرش پرسيد كه آهو با چشم و ابرو و اشاره بهش فهموند چي بگه و چي نگه .
آهو لقمه اي در دهنش گذاشت كه گوشيش زنگ خورد . اول هول كرد كه اگه فرزين بود جلوي پدر و مادرش چي كار كنه ، ولي با ديدن اسم دخترخاله رو صفحه لبخندي زد ، عسلي كه از گوشه لبش ماسيده بود رو با نوك انگشت گرفت و گوشي رو جواب داد .
ـ سلام ، صبحت به خير دختر خاله .
ـ سلام آن شرلي .
آهو كمي حرصش گرفت ولي وقتي صداي خنده هاي ملايم گلابتون گوشش را پر كرد لبخندي زد . گلابتون پرسيد :
ـ داري چي كار مي كني ؟
ـ صبحونه مي خوريم .
ـ تاليا هم هست ؟ در چه حاله ؟
ـ آره هست ، خوبه داره با ما صبحونه مي خوره .
ـ باشه ، صبحونه صرف شد ، بيارش اين ور .
ـ برا چي ؟
ـ مامانم اينا ميخوان ببيننش ...
ـ به مامان اينا گفتي ؟
ـ نه پـس ، زودي بيا .
آهو تك خنده اي كرد و گفت : خيلي خب ، فعلاً باي .
romangram.com | @romangram_com