#ز_مثل_زندگی_پارت_158

مهرناز خانم به استكان چهارم نگاه كرد و گفت :

ـ نه مثل اينكه داري شوخي نمي كني !

آهو رفت و كتري به دست برگشت و گفت :

ـ اي بابا چرا اين دوست گرامي نمياد و آبرو داري ما رو نميبينه ؟!!

آقاي رادمان طوري نگاهش كرد كه يعني اگر بخواي باز پر استفهام حرف بزني نزدي . آهو لبخند زد جدي شد و گفت :

ـ راستش ديشب براي دوستم مشكلي پيش اومد ، پدرش رو برده بود بيمارستان و خونه تنها بود براي همين اومد پيش ما .

مهرناز : كدوم دوستت .

ـ تاليا .

رادمان : همون دختر مكزيكيه ؟

آهو چشمكي براي پدرش زد و گفت : بابا جون خوب يادت مونده ها .

ـ آره اسمش خوب مشخصه .

مهرناز : بعد ساعت چند اومد ؟ كي كه ما نديديم ؟ حالا كجاست ؟

ـ مامان جون تو روش نزني ها ، مي خواست ديشب زودتر بياد ولي روش نشده آخراي شب ترسيده و اومده پيشمون .

آهو فكر كرد اين طوري بهتره شايد تاليا خوشش نياد درباره جزئيات زندگيش شرح بده . بعد لبخندي به پدر و مادرش زد و گفت :

ـ من برم ببينم خوابه ؟

رادمان : اگه بيداره و خجالت مي كشه بگو راحت باشه بياد پايين .

مهرناز : آره آهو جان برو صداش كن .

آهو در حالي كه از آشپزخونه خارج مي شد گفت چشم و سمت طبقه بالا دويد .

بين پله ها ديد تاليا درحالي كه ژاكت خاكستري پسرونه اش را در حال پوشيدن روي تاپ سفيدش است پايين مياد . بهش لبخند زد و گفت :

ـ صبحت به خير .

تاليا هم لبخند گرمي زد و آهو گفت : صورتت رو شستي ؟

تاليا سري تكون داد و آهو گفت :

romangram.com | @romangram_com