#ز_مثل_زندگی_پارت_157
آهو ريز ريز خنديد و در حالي كه قوري رو بر مي داشت برگشت به پدرش نگاه كرد و گفت :
ـ چيه بابا جون ، مي خواي ردم كني برم چرا مستقيم نمي گي ؟
ـ من كي دلم خواست ردت كنم ؟ دختر به اين ماهي ...
آهو لبخندي زد و تو دلش گفت "اوه آره ، اونم ماه شب چهارده"
رادمان : فقط عجيبه كه به كار افتادي ...
آهو با شيطنت لبخند زد ، دندون هاشو به نمايش گذاشت و گفت :
ـ اين كه حكمتي داره .
آقاي رادمان و مهرناز خانم با هم گفتند : چه حكمتي ؟
آهو كه سعي مي كرد از خنده ريسه نره گفت :
ـ حكمت آبروداري جلوي مهمون .
مهرناز خانوم سريع به خروجي آشپزخونه و سالن نظر انداخت . آهو لبخند زد و رادمان پرسيد :
ـ مهمون بابا جون ؟
ـ بله .
رادمان : مهمون كيه ؟ از كجا پيدا شد ؟ نكنه برگشتي به دوران بچگي و ياد دوست هاي خياليت افتادي .
آهو : دوستم كه هست ، خيالي ولي نيست .
مهرناز : واه آهو چرا حرفت رو مي پيچوني ؟ اين دوستت كيه ؟ اول صبحي از هوا نازل شد ؟
ـ نه مامان جون ديشب نازل شد .
آقاي رادمان كم حوصله گفت :
ـ پدر سوخته ببين يه حرف رو چه قدر كش مي ده .
آهو خنديد و گفت : بابا جون من اصلاً راضي نيستم شما به خودتون بد و بيراه بگيد ...
و قوري به دست سمت ميز رفت و استكان ها رو تا نصفه پر كرد ...
romangram.com | @romangram_com