#ز_مثل_زندگی_پارت_156
آهو غلتي زد پاش به جسم نرمي خورد ...كش و قوسي اومد و چشم هاشو باز كرد . با ديدن تاليا چند ثانيه جا خورد بعد ياد شب و اومدن تاليا افتاد . لبخندي زد ، از تخت پايين رفت تا براي تاليا جاي بيشتري باز بشه .
نگاهي به ساعت انداخت و بعد شستن صورتش به طبقه پايين رفت . آقاي رادمان پشت ميز نشسته با همسرش كه در حال تدارك صبحانه بود بگو بخند مي كرد . آهو وارد آشپزخونه شد و سلام گفت .
آقاي رادمان : سلام دختر گل خودم .
مهرناز: صبحت به خير آهو جان بشين برات چايي بريزم .
ـ كمك نمي خواي مامان جون ؟
ـ نه ديگه همه چيز رو گذاشتم .
ـ باشه مامان جون پس بشين من چايي ميريزم .
و سمت مادرش رفت .
مهرناز : آهو جان بشين من خودم ميريزم ، داغه .
ـ مامان اولين بار نيست كه چايي ميريزم ، ديگه داري تنبلم مي كني ها ...
آقاي رادمان خنديد و گفت :
ـ آهو دست به كار شدي ؟ دخترم خبريه ؟
آهو به پدرش نگاه كرد و گفت :
ـ يعني دقيقاً چي ؟
آقاي رادمان دوباره خنديد و گفت :
ـ يعني خواستگار و اين حرفا ...
لپ هاي آهو گل انداخت . آقاي رادمان نگاهي به همسرش انداخت و گفت :
ـ اوهوم ؟!!
مهرناز خانم لبخند زد و آهو گفت :
ـ مامان جون اون لبخند مليح رو كه براي بابا ميزني بهش اطلاعات غلط مي دي ها ، بابا نمي دونه داري براي اون لبخند مي زني ، اون دنبال جوابه ...
آقاي رادمان قاشق را در استكان خالي چرخاند و گفت :
ـ خب جواب رو خودت بگو عروس خانوم .
romangram.com | @romangram_com