#ز_مثل_زندگی_پارت_155
تاليا : پدرم دو روزه بيمارستان بستريه ، ناراحتي معده داره ، خيلي حالش بد بود بردمش بيمارستان...به خاطر همين تنها بودم اومدم اينجا ، وگرنه پدرم برگرده اون اجازه نداره اين قدر مزاحمم بشه .
گلابتون يك دور ديگه اونو برانداز كرد و گفت : راستي آدرس اينجا رو داشتي ؟
تاليا سري تكون داد و گفت :
ـ آره براي جشن داداشت بهم آدرس داده بودي و من نتونستم بيام .
گلابتون سري به نشونه فهميدن تكان داد و تاليا گفت :
ـ فقط همين امشبه ، فردا پدرم رو از بيمارستان بر مي گردونم .
گلابتون : مسئله اي نيست عزيزم مي توني بيايي استراحت كني .
آهو چون مي دونست گلابتون تختش رو با كسي شريك نمي شه گفت :
ـ تاليا مي توني بيايي خونه ما ، البته هر جا خودت راحتي .
تاليا: برام فرقي نمي كنه .
گلابتون : تو خونه ما داداشم هست ، مي توني بري پيش آهو ، خونه اونا مي توني راحت تر باشي ...
تاليا : بچه ها ازتون ممنونم ، زياد فرقي نمي كنه ، من تو همين حياط هم بشه مي خوابم .
گلابتون با تعجب نگاهش كرد و گفت : اين چه حرفيه ؟ وقتي خونه هست چرا تو حياط ؟
تاليا لبخند محوي زد و گفت : از هر دوتون ممنونم .
آهو آروم از گلابتون پرسيد :
ـ به نظرت به مامان اينا بگم ؟
ـ مي خواي الان بيدارشون كني ؟ بمون صبح خبرش رو بده .
ـ باشه .
تاليا نگاهي به آهو كرد و گفت : از كدوم طرف بريم ؟
آهو با گلابتون خداحافظي كرد و رو به تاليا گفت : با من بيا عزيزم .
تاليا براي گلابتون دست تكون داد و با آهو سمت ساختمونشون رفت .
romangram.com | @romangram_com