#ز_مثل_زندگی_پارت_151


پاورچين پاورچين از پله ها پايين رفت تا سكوت خونه رو نشكنه ، همه خواب بودند . صندلش رو پوشيد و تا كنار پنجره اتاق گلابتون دويد . پشت شيشه ايستاد و نفس عميقي كشيد . گلابتون با آرامش خواب بود . لحظه اي به او غبطه خورد . گلابتون حتي موقع خواب گوشي شو خاموش مي كرد تا كسي مزاحم اوقات خوابش نشه ...

با اينكه مي دونست گلابتون از بيدار كردن نيمه شبش عصبي مي شد تقه اي به پنجره زد .



گلابتون اغلب خواب سبكي داشت ، آهو با خودش فكر كرد كمي محكم تر به پنجره بكوبه . بي فايده بود گلابتون بيدار نشد .

گوشي در دستش ويبره رفت ، تاليا بود . پوفي كشيد و به آرامي پنجره اتاق گلابتون رو باز كرد ، صندلش رو بيرون پنجره گذاشت و آرام وارد اتاق شد ، سمت تخت گلابتون رفت و خم شد ، با دو انگشت ضربه اي به بازوي گلابتون زد كه او ناخودآگاه چشم هاشو باز كرد . آهو حس كرد در تاريكي او را نشناخته و قصد جيغ كشيدن داره براي همين سريع دستشو روي دهان او گذاشت و آروم گفت :

ـ منم گلابتون .

گلابتون عصبي دست او را از روي دهنش پس زد و گفت :

ـ اين وقت شب تو اتاق من چه غلطي مي كني ؟

ـ پاشو تعريف كنم .

گلابتون در جايش نشست ، دستي بين موهايش كشيد و گفت :

ـ رواني چرا منو از خواب بيدار كردي ؟

آهو براي اينكه گلابتون درجه عصبانيتش بالا نره زود گفت :

ـ تاليا جلوي در خونه مونه ...

چشم هاي گلابتون گرد شد ، لحظه اي در تاريكي به زحمت او را نگاه كرد و گفت :

ـ تو ديوونه شدي .

ـ نه به جون خودم ، باور كن ، تاليا بهم زنگ زد ، خودش گفت جلوي در هست . من ترسيدم تنهايي برم .

گلابتون با اعصابي خرد دوباره دراز كشيد و گفت : برو بابا ...

آهو لبه تخت نشست و گفت : بيا ساعتي كه تماس گرفت رو چك كن ...

گلابتون نگاهي به صفحه انداخت . تا آهو خواست صفحه تماس ها رو بياره گوشيش ويبره رفت . آهو گفت :

ـ بيا داره دوباره زنگ ميزنه .

گلابتون با گيجي به صفحه نگاه كرد و گفت :


romangram.com | @romangram_com