#ز_مثل_زندگی_پارت_152

ـ مطمئني خود تالياست ؟

ـ آره من باهاش صحبت كردم ، ولي مي گم شايد يكي مجبورش كرده ، مثلاً شايد مي خوان مارو بكشونن جلوي در بعد ما رو بدزدند .

گلابتون در جاش نيم خيز شد و گفت : كيا ؟

ـ قاتل ها ...

گلابتون پوزخندي زد و دستش رو به هدف زدن پيشوني اش سمت صورت او برد ولي تو تاريكي دستش به چشم آهو خورد و او آخ گفت . گلابتون بلند شد و گفت :

ـ مي خواستم بزنم تو پيشونيت ، اين قدر چرت و پرت مي گي ، بيا بريم ببينيم اين دختره چرا اين وقت شب اومده اينجا ؟ تنهاست ؟

ـ نمي دونم .

آهو در حالي كه چشمش را مي ماليد گفت :

ـ من از پنجره ميرم .

ـ چرا از پنجره ؟

ـ چون از پنجره اومدم .

گلابتون روشو گرفت و از اتاق خارج شد ، آهو هم از پنجره پايين اومد و صندلش رو به پا كرد و دنبال گلابتون كه سمت در مي رفت راه افتاد ، كنارش كه قرار گرفت گفت :

ـ لباست رو عوض ميكردي ...

حياط كه فضا روشن تر بود گلابتون تونست اونو برانداز كنه .

ـ اين چه لباسيه پوشيدي ؟

آهو خنديد و گفت : رو پيرهن خوابم ژاكت پوشيدم .

ـ با شلوار ؟

آهو خنديد و گفت : آره .

گوشي در دستش ويبره رفت . گلابتون نگاهي به نور گوشي انداخت و گفت :

تند تر بيا .

به در رسيدند . قلب آهو مثل سير و سركه مي جوشيد و حاضر نشد در رو باز كنه ، گلابتون هم ترسيده بود ولي به روي خودش نمي آورد . پشت در ايستاد و آروم صدا زد :

ـ تاليا ، تو اونجايي ؟

romangram.com | @romangram_com