#ز_مثل_زندگی_پارت_150
تا خود شب ذهنش درگير بود . فقط به خودش و فرزين فكر مي كرد و لا به لاي افكارش گاهي گلابتون نفوذ مي كرد . آهي كشيد و چشم روي هم گذاشت . نگاهي به صفحه گوشي انداخت . قفل صفحه رو باز كرد و آخرين پيام فرزين رو خوند .
حس خستگي داشت . خسته از اين همه درگيري ذهنش ، بايد به امتحاناتش فكر مي كرد . آهي كشيد و گوشي رو كنار بازوش گذاشت . ملحفه تخت رو روي سرش كشيد و كاملاً در تاريكي فرو رفت .
چشم روي هم گذاشت كه حس كرد نوري پشت پلك هاشو روشن كرده ، چشم باز كرد ، فضاي تيره ي زير ملحفه از نور آبي گوشي روشن شده بود . قبل برداشتن و چك كردن گوشي حدس زد كه فرزين باشه .
با تعجب به صفحه نگاه كرد ، تاليا ؟
چند بار پلك زد ، به هوشيار بودن خودش شك داشت . شايد خواب مي ديد ، يعني به اين زودي به خواب رفته بود ؟ پوفي كشيد و ملحفه رو برداشت ، چشم هاشو با دست ماليد ، نگاهي به صفحه كرد ، هنوز ويبره مي رفت . ناباورانه تكمه اتصال رو فشرد . تاليا ؟ اين وقت شب ؟
ـ الو ؟
صداي هراسان و ترسيده تاليا به گوشش خورد .
ـ الو آهو ؟!!!
ـ تاليا تويي ؟
ـ آهو ميشه بيايي جلوي در ؟ خواهش مي كنم ...
ـ جلوي در ؟ تاليا چي مي گي ؟ خواب ديدي ؟
ـ نه آهو من جلوي در خونه تون هستم ، خواهش مي كنم سريع در رو باز كن .
ـ چي شده تاليا ؟
ـ خواهش مي كنم بيا ، برات توضيح مي دم .
آهو كمي فكر كرد ، صداي تاليا بود ، شكي نداشت ، ولي شجاعتش رو هم نداشت بره جلوي در ، مدام افكاري كه نشات گرفته از فيلم هاي اكشن بود به ذهنش هجوم مي آورد . مثلاً تصور مي كرد اگر كسي تاليا رو مجبور كرده باشه اونو جلوي در بكشونه و ....
سرش رو به طرفين تكون داد .
ـ آهو خواهش مي كنم ، من با گلابتون تماس گرفتم گوشيش خاموش بود .
ـ يعني تو الان جلوي در خونه ي مايي ؟
ـ آره ، بيا جلوي در ...
در پايان حرفش تاكيد كرد : سريع .
آهو سعي كرد به افكار اكشنش بها نده . به تاليا گفت الان خودش رو مي رسونه . نگاهي به خودش انداخت . پيرهن خواب سفيد حريري به تن داشت ، اگر ذره اي هم به افكارش بها مي داد نبايد با اون وضع جلوي در مي رفت . با خودش فكر كرد اگر او را با آن لباس بدزدند ؟
سريع شلوار لي اش را زير پيرهن خوابش پوشيد و ژاكتي هم روش ...
romangram.com | @romangram_com