#ز_مثل_زندگی_پارت_149
ـ بهتره تمومش كنه من حوصله اين بچه بازي ها رو ندارم .
آهو گيج منتظر باقي حرف هاي او موند " منظورش دقيقاً از تمومش كني چي بود؟"
صداي كلافه فرزين در گوشش پيچيد :
ـ گوشي دستته ؟
نمي دونست چرا بغض كرده . به زحمت اصواتي از دهانش خارج شد :
ـ اوهوم .
ـ يا دليل كارهات رو روشن كن يا اينكه اگر اين رابطه رو نمي خواي تا همين جا بسه .
اشك هايي كه دنبال دليلش بود دو طرف گونه اش لغزيد .
ـ باز كه ساكتي .
صداشو كمي صاف كرد و گفت :
ـ چي بگم ؟
ـ از چي ناراحتي ؟ چرا جواب تلفنم رو نمي دادي ؟ چرا از مدرسه سريع جيم ميشدي كه تو راه منو نبيني ؟
آهو دقيقاً مطمئن نبود چيزي كه در دلش مي گذره رو بيان كنه ، يه بار هم در اين باره تو كوچه مدرسه بحثشون شده و او با برهان هاي كلامي فرزين قانع شده بود ، گفتن دوباره اش چه فايده اي داشت ؟
ـ ميشه بعداً صحبت كنيم ؟
فرزين كمي سكوت كرد و بعد گفت :
ـ خيلي خب ، تو خوبي ؟
دستش را بالا برد و رد اشك رو از گونه اش پاك كرد و گفتم :
ـ مرسي خوبم .
ـ خوبه پس ، اگه فعلاً كاري نداري ...
ـ نه كاري ندارم .
و به گفتن خداحافظ اكتفا و گوشي رو خاموش كرد .
romangram.com | @romangram_com