#ز_مثل_زندگی_پارت_133
ـ بفرماييد اين هم خواهر و دخترخاله تون سالم تقديم حضورتون .
دامون با تعجب گفت : مشكلي پيش اومده ؟
فريده كه كمي صداشو نازك كرده بود گفت :
ـ نه چه مشكلي ، خب يكي معرفي كنه ، بيچاره مونده ما كي هستيم .
بعد لبخند عشوه گري زد و گفت :
ـ من فريده هستم دوست گلابتون و آهو جون اينم فرزين پسرخاله م داشتيم ميرفتيم بين راه بچه ها رو هم رسونديم .
دامون سري تكون داد و بعد گفتن "لطف كرديد" نگاهي به فرزين انداخت و گفت خوشبختم بعد رو به فريده در جواب حرفش گفت :
ـ خودم نتونستم حدس بزنم چون بهتون نمياد هم كلاسي آهو و گلابتون باشيد .
فريده با كمي حرص و عصبانيت گفت : يعني سنم بيشتر ميخوره ؟
دامون كج خنديد و گفت : اي همچين .
فريده چون هيكلي بود همه فكر مي كردند سنش خيلي بيشتره . فرزين دستش رو روي شونه ي دامون گذاشت و گفت :
ـ عزيزم با سن خانوم ها شوخي نكن .
با اين حرف دامون و فرزين خنديدند . فريده براي فرزين چشم غره اي رفت و بعد كمي خوش و بش فرزين و فريده خداحافظي كردند و رفتند . گلابتون و آهو هم همراه دامون سمت خونه رفتند . دامون در رو با كليدش باز كرد و موند تا اول آن دو وارد بشن بعد خودش رفت در رو پشت سرش بست و گفت :
ـ امتحانا خوب بود ؟
هر دو نگاهش كردند و گفتند : آره .
دامون دستاش رو سمت هوا برد و گفت : خب خدا رو شكر .
گلابتون : خودت رو مسخره كن .
دامون زير بيني شو خاروند و گفت :
ـ راستي فردا امتحان نداريد ؟
گلابتون : چه طور ؟
دامون : تو جواب منو بده .
romangram.com | @romangram_com