#ز_مثل_زندگی_پارت_134
آهو : نه تا دو روز امتحان نداريم .
دامون : خب پس .
آهو : ما رو كاري داشتي ؟
دامون : نه بابا ، من شما فسقلي ها رو چي كار دارم ؟
با گفتن اين حرف لبخندي زد . گلابتون گفت :
ـ پس چرا پرسيدي ؟
دامون : امروز ماني جون مياد يه كم با هم تمرين كنيم . مي خواستم ببينم تو مزاحمم نمي شي بيايي بگي "بس كن ، برو تو حياط تمرين ، سرم رفت ، امتحان دارم"
دامون حين گفتن اين حرفا صداشو نازك كرده و اداي گلابتون رو در آورد . آهو بعد كمي فكر گفت :
ـ همون پسر استاد گيتارتون ؟
دامون چشم هاشو باريك كرد به آهو نگاه كرد و گفت :
ـ آره همون ، چه طور ؟
آهو حس كرد گونه هاش گل افتاده . سري تكون داد و گفت :
ـ همين طوري مي خواستم بدونم همونه ؟
ـ آره خيالت تخت همونه .
آهو با گيجي به او نگاه كرد . يعني چي ؟ كلي فكر و خيال كرد . يعني دامون چي فكر مي كرد ؟
دامون نگاهي به او انداخت و وقتي ديد تو فكره خنديد و براي اذيت كردنش نوك مقنعه شو گرفت و تو صورتش پايين كشيد .
آهو با اعتراض گفت : ااااااااه نكن . وقتي مقنعه شو درست كرد . ديد دامون رفته . نفس راحتي كشيد . پس حرف هاش منظور خاصي نداشت ، فقط سر به سرش گذاشته بود .
گلابتون در حالي كه با گوشي اش ور مي رفت گفت : من خسته ام ميرم استراحت ، فعلاً كاري نداري ؟
آهو خميازه اي كشيد و گفت : نه منم ميرم استراحت . فعلاً ...
هر كدوم مسير خونه خودشون رو گرفتند و رفتند .
===================================
دامون وارد اتاق گلابتون شد و در حالي كه سرش تو موبايلش بود گفت :
romangram.com | @romangram_com