#ز_مثل_زندگی_پارت_126

ـ تو چي ؟

ـ من با ...با ....

ـ داري حرف زدن تمرين مي كني ؟ بابا آب داد ، بگو ديگه ...

آهو با حرص نفسش رو بيرون فوت كرد برگشت به چهره منتظر گلابتون نگاه كرد . بالاخره بايد مي گفت . نفس عميقي كشيد با دستاشو پهلوهاشو بغل كرد و گفت :

ـ راستش من بايكي دوست شدم .

گلابتون يك ابرويش را بالا داد و گفت:

ـ پسر ؟!!!!

آهو خنده ش گرفت . با لبخند سرتكون داد . يك دفعه گلابتون زد تو سرش . آهو برگشت با تعجب نگاش كرد و گفت :

ـ چرا وحشي بازي در مياري ؟

ـ رفتي با پسره قرار مدار گذاشتي تازه به من ميگي ؟

ـ مي خواستم اون روز تو مدرسه بهت بگم ولي تو سرت شلوغ بود .

ـ بيخود بهونه نيار ، چرا مدرسه ؟ زود تر مي گفتي خب ، حالا كيه ؟

ـ ميشناسيش ...

گلابتون با تعجب گفت : ميشناسم ؟ كي ؟

تا گلابتون اومد حدس بزنه آهو گفت :

ـ فرزين .

گلابتون تقريباً خشكش زد . در ذهنش دنبال كسي از فاميل و آشنا ها بود . با اخم گفت :

ـ فرزين ؟؟!!!

ـ اوهوم ...

گلابتون بلند شد و به تندي گفت :

ـ اون به دردت نمي خوره .

ـ چرا ؟

romangram.com | @romangram_com