#ز_مثل_زندگی_پارت_125


آهو دستش رو بالا گرفت و گفت :

ـ اينجاست .

نگاهي به گوشي در دست آهو انداخت و گفت :

ـ پس چرا مي گه مشترك مورد نظر آشغال مي باشد ؟

آهو خنديد و گفت :

ـ اتفاقاً منم اكثراً بهت زنگ مي زنم همين رو مي گه .

گلابتون از حاضر جوابي او حرصش گرفت و با تمام نيرو با كف دست ضربه ي محكمي به بازوي آهو زد كه صدا داد ولي آهو خنديد و گفت:

ـ دردم نيومد .

ـ پوست كلفتي ديگه .

آهو با گلي كه تو دستش بود رو بيني او كوبيد كه گلابتون گفت :

ـ نكن ببينم .

آهو لبه ي باغچه نشست و گفت : بشين .

گلابتون دامن كوتاه پرچينش رو جمع كرد و آروم نشست و گفت :

ـ بگو ببينم امروز كجا بودي ؟

آهو لبخند زنون با شيطنت گفت : تو نمي خواي از قرارت بگي ؟

ـ من به موقع مي گم ، تو تكليفت رو روشن كن ببينم كجا رفته بودي مشكوك ؟





آهو انگشتاشو به هم تابوند و گفت :

ـ من ...من ...

و ساكت شد . گلابتون نيم رخ اونو زير ذره بين نگاهش گرفته بود.


romangram.com | @romangram_com