#ز_مثل_زندگی_پارت_124

ـ چته دختر ؟ چرا جواب نمي دي ؟

ـ هيچي ...همين طوري دارم ميرم ، چون گلاب رفت .

ـ باشه بريد ولي زود برگرديد ها .

ـ چشم .

ـ آهو ؟

لحن مادرش طور خاص و زلالي بود طوري كه از دروغ گفتنش احساس شرم كرد.

با خجالت از رفتار خودش گفت : بله ؟

ـ مواظب خودتون باشيد .

قلب آهو لحظه اي فرو ريخت و بعد نبض كند گرفت .

ـ خداحافظ مادر جون من برم به غذا برسم كه سوخت .

زير لب خداحافظ گفت و قطع كرد . به ماشين نگاه كرد كه فرزين توش نشسته و نگاش مي كرد . بعد صحبت با مادرش حس مي كرد نبايد الان تو اون موقعيت باشه ، در كنار فرزين و حاضر به دروغ گفتن به مادرش . حس خوبي نداشت . كاش همون جا تو فرعي ترديد هاش طوري ديگه جواب مي داد . كاش ردش مي كرد و مي رفت .

با صداي بوق كه فرزين براش زد به خودش اومد . نگاه كرد فرزين با دست اشاره مي كرد و مي گفت "بيا ديگه"

آب دهنش رو به سختي فرو داد و سمت ماشين رفت . كاش از اول باهاش نرفته بود . تو اون لحظه حس خوبي نداشت . با اين حال قدم هاي پرترديدش تا كنار ماشين رفت و بعد سوار شد .

***



گلابتون دست به كمر ايستاد آهو گلي ميچيد بعد برگشت و ترسيد .

ـ واه تو اينجا چي كار مي كني ؟

گلابتون اخم كرد و گفت :

ـ مگه تو نيومدي تو خونه به مامانم پيغوم ندادي من بيدار شدم بگه بيام تو باغ ؟

آهو لبخندي زد و گفت :

ـ چرا ، منظورم اينه چرا بي صدا پشت سرم وايستادي كه قبض روح بشم ؟

گلابتون دست از كمرش برداشت و گفت : گوشيت كجاست ؟

romangram.com | @romangram_com