#ز_مثل_زندگی_پارت_123


ـ نه ...

ـ پس چي مگه اينجا آنتن نمي ده ؟

آهو در دل گفت "اي بابا چه قدر سوال مي پرسه ."

ـ مي خوام با خانواده م صحبت كنم ممكنه صدايي چيزي برسه و شك كنند .

فرزين چشاشو ريز كرد و به او چشم دوخت . آهو هم در حالي كه دليل اون طرز نگاه كردنش رو نمي فهميد بهش نگاه كرد . فرزين گوشه اي نگه داشت و گفت :

ـ برو پايين راحت صحبت كن .

آهو در رو باز كرد مونده بود كيفش رو تو ماشين بذاره يا نه . به نظرش بايد كيفش رو ميگذاشت و پياده مي شد . يه لحظه فكر كرد اگر فرزين بره چي ؟

به افكار خودش خنديد . فرزين چرا بايد مي رفت ؟ بعد جدال مسخره اي كه در درونش راه افتاده بود كيفش رو روي صندلي گذاشت و پياده شد . سمت پياده رو رفت و شروع كرد به شماره گيري . گوشي به دست ايستاده بود و در حالي كه به صداي بوقي كه تو گوشش مي پيچيد گوش مي كرد نگاهي به فرزين انداخت كه روي صندلي كمي چرخيده و به او نگاه مي كرد .

به آرامي نفسش رو بيرون داد . اولين بار بود مي خواست براي خانواده اش تا اين حد دروغ ببافه ، حس مي كرد نفسش در حال بند اومدنه ، اگر سوتي مي داد و لو مي رفت ، شايد باعث مي شد گلابتون هم لو بره .

با برداشته شدن گوشي دستپاچه شد . مخصوصاً وقتي نگاهش به فرزين افتاد .



ـ الو ؟ ....بفرماييد .

صداي مادرش بود ، نفس راحتي كشيد . حداقل بهتر از اين بود كه پدرش گوشي رو برداره ، حس مي كرد قانع كردن مادرش راحتره .

ـ سلام مامان منم .

ـ سلام . آهو تويي ؟ چرا خونه نرسيدي ؟ داشتم الان باهات تماس مي گرفتم .

كمي من من مي كرد :

ـ مامان ...چيز....يعني منم دارم ميرم پيش سوده ...برم با گلابتون ...

ـ چي شده شما امروز فيلتون ياد سوده كرده ؟

آهو قلبش از ترس لو رفتن تند تند مي زد . اگر مادرش با سوده تماس مي گرفت چي ؟ يك لحظه پشيمون شد ولي چاره اي نبود .

ـ آهو ؟!!

ـ بله ؟


romangram.com | @romangram_com