#یه_نفس_هوای_تو_پارت_524


- نه خانوم نیست... خانوم، آقا چشون شده مثل سابق نیستند... سه روز پیشم که اومده بودم خونه رو تمیز کنم دیدم خونه ست سر کار نرفته.. امروزم خونه بود یعنی تا ساعت ده می مونه صبحونه مختصر می خوره می ره ساحل از لباسای شنیش که انداخته بود تو حموم فهمیدم... خانوم شما کی میای؟

- معلوم نیست.

کوکب:

- خانوم زودتر بیا آقا انگار خیلی غصه داره.

- باشه اومد بگو زنگ زدم حالش رو بپرسم بگو نگرانشم حتماً به من زنگ بزنه.

دراز کشیدم رو تخت وگوشی رو گذاشتم رو به روم ساعت هشت و نیم شب بود یعنی از دریا برنگشته یا کوکب خانوم نگفته من منتظر تماسشم... حوصله ام سر رفته بود... یه کاغذ برداشتم و به عادت قبل شروع به طرح زدن کردم... چشمای مشکی و براق حمید این بار مهمون سفیدی کاغذم شد...

نیم ساعت دیگه گذشت که دیدم گوشیم می لرزه... شماره حمید بود... دکمه سبز رو فشار دادم و با هیجان اسمش رو صدا کردم... پشت خط سکوت بود... دوباره اسمش رو صدا کردم و گفتم خوبی... بازم سکوت... صدای برداشتن چیزی و صدای موسیقی... چرا باهام حرف نمی زد... دلم برای زنگ صداش تنگ شده بود... می دونستم هر بار که آهنگی گوش می ده یا چیزی می نویسه احساسات و حرفای خودش رو باید تو اون شعر دنبال کنم گوشم رو تیز کردم تا ببینم این بار با کدوم آهنگ می خواد حرف دلش رو بزنه...

شاید بپرسی از خودت کجام و در چه حالیم

برای دلخوشیت می گم

خوش باش عزیزم، عالیم

اما حقیقت اینه که بدون تو شکسته ام،

رو مرز مرگ و زندگی بدون تو نشسته ام


romangram.com | @romangram_com