#یه_نفس_هوای_تو_پارت_523
رادین:
- ولی یادت نره ما عاشق هم بودیم و هنوزم هستیم... حضورت این جا این رو بهم ثابت می کنه.
با صدای ماشینی که با سرعت از پشت سرم عبور کرد برگشتم... حمید بود... ضربان قلبم کند شد... تازه متوجه دستای رادین شدم و دستم رو کشیدم عقب...
- رادین من هنوز جوابی بهت ندادم.
یعنی به خاطر همین حمید نارحت شد... رادین اصرار کرد منو برسونه هر جا که می خوام... قبول نکردم و پیاده راه افتادم... نمی دونستم کجا برم نیاز داشتم یه جا بشینم و فکر کنم... هر چی به حمیدم زنگ می زدم بر نمی داشت مطمئن شدم از این که ما رو دست به دست دیده ناراحت شده... یا شایدم فکر کرده من جوابم به رادین مثبت بوده... هتلی که همیشه تهران می اومد و اقامت داشت سر زدم... نبود... خسته بودم و ذهنم پر از صداهای مختلف بود یه دربست به ترمینال گرفتم تا برم سمنان...
سه روزه خونه ام و دارم فکر می کنم و همشم بی نتیجه تا میام حمید رو انتخاب کنم گوشه قلبم شروع به تپیدن می کنه و عشق رادین رو به رخم می کشه تا میام رادین رو انتخاب کنم باز محبتای حمید جلو چشمم زنده می شه...
این سه روز حمید گوشی رو بر نداشت حتی تلفنای ویلا رو هم جواب نداده فقط از روی پیغام عوض شده تلفن فهمیدم برگشته و حالش خوبه... پیغام جدیدش سه تا کلمه بود: خوبم... تماس می گیرم... رادین اما هر چند ساعت تماس می گیره و فقط از روزای خوب گذشته مون می گه... نمی دونم چرا مثل روزای اول هیجان شنیدن صداش رو ندارم یا وقتی زنگ می زنه با دیدن اسمش رو صفحه گوشی دلم نمی لرزه... قسمتی از قلبم که رادین مالکشه با بی توجه به تلاش های صاحبش داره آروم می گیره و قدرتش برای ثابت کردنش داره از بین می ره.
نگرانی برای حمید نمی ذاره فکرم رو به حرفایی که رادین برام زمزمه می کنه بدم برای بار چندم شماره ویلا رو گرفتم... این دفعه قبل از این که بره رو پیغام گیر کوکب خانوم گوشی رو برداشت.
- سلام کوکب خانوم، خوبی؟
کوکب:
- سلام خانوم شمایید... کجایید خانوم قبلاً می رفتید سفر به من می گفتید.
- خونه مامانمم... حمید خونه ست.
کوکب:
romangram.com | @romangram_com