#یه_نفس_هوای_تو_پارت_522
اخم کرد... از همونایی که جذابترش می کرد...
- بازم می خوای صیغه اش باشی.
- نه اصلاً... می خواد رسماً بیاد خواستگاری، برای همیشه... البته بهم مهلت داده فکر کنم... تو هم مهلت بده...
تا دم در برای بدرقه ام اومد... در کوچه رو باز کردم به سمتی که ماشین حمید پارک بود نگاه کردم که به همون حالت یک ساعت پیش نشسته بود و نگاهش به در بود با دیدن من لبخندی زد... رادین هم اومد تو پیاده رو کنارم ایستاد... لبخند حمید محو شد.
رادین:
- نسترن تا کی می خوای فکر کنی... حس می کنم حالا که دیدمت دیگه تحمل دوریت رو ندارم نمی دونم این یک سال بی تو چه جوری سر کردم باور کن... باور کن عاشقتم و الان بیشتر از هر لحظه ای تو زندگیم قدرت رو می دونم... باور کن دیگه رادین قبل نیستم زندگی خیلی چیزا یادم داده... جوونی، خودخواهیام رو ازم گرفت... الان مطمئنم اون کسی هستم که بخوای بهش تکیه کنی... این دفعه قول می دم خوشبختت کنم...
- گفتم که باید هم به تو و هم به حمید فکر کنم.
یه نگاه مشکوک کرد و گفت:
- چقدردوسش داری.
ناخواسته به جایی که حمید بود نگاه کردم و لبخند پر رنگی رو لبم نقش بست به سمت رادین برگشتم و گفتم:
- نمی دونم شاید مقداری نداره.
اخمش بیشتر توهم رفت و دستم رو گرفت و فشار داد.
romangram.com | @romangram_com