#یه_نفس_هوای_تو_پارت_521

- مرسی که بخشیدیدش... حالا در مورد خودمون، نسترن می تونیم دوباره زندگیمون رو بسازیم.

- تو هاله رو طلاق دادی.

رادین:

- آره یک ماهی می شه... یعنی سه ماه پیش دادخواست طلاق دادم اما هاله برای دو ماه ایران نبود یک ماهه برگشته و از هم جدا شدیم.

- اون ناراحت نیست... راحت جدا شد.

رادین:

- گفتم که به همه چی بی تفاوته... اون مدتم که نقش یه همراه مهربون رو بازی می کرد به خاطر تهدیدای خاله ام به از دست دادن ارث بود. می دونی که شوهر خاله ام هم تحت سلطه خاله ام بود... خاله ام فکر می کرد کی بهتر از یه فامیل برای دخترش تا بتونه مریضیش رو بپوشونه تازه حرفشم سر باشه... بالاخره غریبه تحملش کمتره...

- خاله ات با زندگی همه بازی کرد فقط به خاطر خودخواهی خودش.

زیر لب گفتم:

- اون کی تقاص اشتباهاتش رو ببینه خدا می دونه... از عدالت خدا راه فراری نداره.

رادین:

- چی شد می تونم امیدوار باشم که منو ببخشی...

- تو رو هم خیلی وقته بخشیدم... نمی گم فراموش کردم زندگیمون چی بود ولی ناراحتی ازت به دل ندارم... برای ساختن دوباره زندگیمون باید فکر کنم... اوم... راستش حمیدم ازم خواسته باهاش بمونم.

romangram.com | @romangram_com