#یه_نفس_هوای_تو_پارت_520
- نه بذار میاد بیرون... نمی خواد تو رختخواب ببینیش.
سرم پایین بود و فکرم درگیر چیزای مختلفی که شنیده بودم.
- نسترن.
سرم رو بالا آوردم... باورم نمی شد این زن رنجور و لاغری که پیش رومه فرح جون با اقتدار باشه... به تمام معنا شکسته شده بود و صورتش شادابی قبل رو نداشت انگار ده سالی پیر شده بود... تو بُهت بودم... آهسته بلند شدم و به سمتش رفتم دستم رو دراز کردم که دست بدم... با دست چپش دستم رو گرفت... با شگفتی نگاش کردم...
- سلام فرح جون، خوبید؟
همون طور که دستم تو دستش بود اومدیدم و رو مبل دو نفره نشستیم.
فرح جون:
- نسترن من شرمندتم باید منو ببخشی.
خودش رو انداخت تو بغلم و شروع کرد به گریه کردن. باور این که فرح جون تو بغل من گریه کنه و طلب بخشش کنه برام سخت بود... از خودم جداش کردم و یه دستمال بهش تعارف کردم تا اشکاش رو پاک کنه باز با دست چپش گرفت... با دقت نگاش کردم... نه... دست راستش مثل یه تیکه گوشت بی استفاده فقط به شونه اش وصل بود... و حرکتی نداشت... خودم رو عقب کشیدم... همون دستی بود که محکم زده بود به صورتم... از فکر این که آه من این بلا رو سرش آورده به خودم لرزیدم... معنای حرفای رادین برام واضح شد واقعاً خدا جای حق نشسته و تقاص ضربه هایی که به زندگیم زد رو گرفته بود... چی بدتر از طلاق که می گن عرش خدا رو بلرزه می اندازه و چه چیز بدتر این که یه نفر محرک این فاجعه و لرزه باشه... یه کم پیشم نشست بعد گفت زود خسته می شم و بازم ازم خواست ببخشمش شاید دردایی که می کشه آروم شه.
- من بخشیدمتون خیلی وقته... نمی گم از همون اول ولی الان چند ماهی هست که چیزی به دل ندارم براتون دعا می کنم زودتر حالتون خوب شه.
تو دلم گفتم تو شش ماه منو زجر دادی خدا یکسال انتقام منو گرفت... من بخشیدمت ولی نمی دونم خدا کی می بخشتت... چون هنوز دل مادرم از این طلاق خون بود اونم سهمی باید تو این بخشش داشته باشه.
رادین:
romangram.com | @romangram_com