#یه_نفس_هوای_تو_پارت_519
- بیشتر بیماری های الان از چیه از اعصاب...
- چه طور مادرت که به خواسته دلش رسید و ما رو از هم جدا کرد ایشون چرا ناراحتی اعصاب گرفتند.
سری با افسوس تکون داد و گفت:
- تقصیر خودش بود زیادی خواهرش رو قبول داشت... اما دید خواهرش اونی نیست که فکر می کرد و فقط برای زندگی بچه های خودش دست و پا می زد کم کم فشارای عصبیش شروع شد بعدشم که مشکلات زندگی من با هاله و سرکوفت های خاله بیشتر حالش رو بد کرد مامانم فهمید چقدر الکی و فقط با تشویقای خواهرش اذیتت کرده.
- چرا؟ خاله ات چیکار کرده که باعث ناراحتی مادرت شده؟
- راستش بعد از ازدواج من و هاله، هومن پاشو تو یه کفش کرد همون دختره بود تو مشهد باهاش آشنا شده بود خورشید... اون رو می خوام... اونم از خانواده با سطحی متوسط بود خاله ام زیر بار نرفت و تا چند وقت دعوا مرافه داشتند می اومد این جا و گریه زاری. بعد که دید حریف هومن نمی شه خودش رو زد به مریضی، باز هومن کوتاه نیومد گفت یا خورشید یا هیچ کس. خاله هم که دید مرغ هومن یه پا داره راضی شد بره خواستگاری تا شاید بتونه یه ایرادی ازشون بگیره...
هومن تو رو خیلی دوست داشت همیشه سرکوفت از دست دادنت رو بهم می زد... به خاله گفت بعد از خواستگاری کوچیکترین توهینی در مورد خورشید و خانوادش بشنوه از ایران می ره و دیگه اسمشون رو نمیاره... همه می دونستند هومن وقتی جدی بشه دیگه هیچ مرزی نمی شناسه خلاصه که با هم ازدواج می کنند و هومنم جوری با خورشید و خانوادش رفتار می کرد که خاله حتی تو خلوت خونه ما هم ندیدم در مورد خورشید چیزی بگه تازه ازش تعریفم می کرد ولی سر من بیچاره هنوز زبون داشت منت دخترش رو می ذاشت. می گفت هاله از خودگذشتگی کرده با یه مرد زن طلاق داده ازدواج کرده... در صورتی که همه ما شاهد بودیم خودش و هاله از قبل طلاق من همش این جا بودند اما مامان من که زبونش در مقابل خاله کوتاه بود چیزی نمی گفت و فقط حرص می خورد... می دید زندگی پسر خودش رو بهم ریخته و هومن با وضعیت مشابه من به خواسته دلش رسیده و زندگی خوبی داره ولی اون به جای این که بعد از ازدواجمون حمایتمون کنه آتیش دعوا رو تو خونه مون روشن نگه داشت...
نسترن مامانم رو ببخش... اونم تقاص بدی هایی که به تو کرد رو داده. وقتی اون بلا سر مامان اومد باورم نمی شد دلت انقدر پاک بوده و خدا جواب آه بی صدایی که اون روز کشیدی از مامان این جوری بگیره...
یه حسی پیدا کردم واقعاً چه بلایی سرش اومده که رادین می گفت نتیجه آه منه... اصلاً از کجا می دونست من اون روز آه کشیدم... رفت سمت اتاق مادرش بعد چند دقیقه اومد بیرون.
رادین:
- خواب بود بیدارش کردم گفتم اومدی...
- پس برم ببینمشون.
رادین:
romangram.com | @romangram_com