#یه_نفس_هوای_تو_پارت_518
رادین:
- چی شده عوض شدی... نمی ذاری دستت رو بگیرم.
- خب یه چیزایی هست که کسی ازش خبر نداره حتی خانواده خودم.
براش همه چیز رو از حال خرابم بعد از جدایی... وضعیت بهم ریخته خونه مون... تلفنی که مادرش گفت، فرانسه ست... فکر خودکشیم... تخلیه فوری خونه مون... صیغه شدن با حمید... تعریف کردم به جز این که یک هفته از صیغه ام مونده و الان با حمید اومدم... هر لحظه چهره اش تیره تر می شد. قدرتم رو جمع کردم و ازش پرسیدم:
- از این که با کس دیگه بودم ناراحتی یا...
رادین:
- از اون که ناراحتم خب هیچ ذهنیتی نسبت به چیزایی که تعریف کردی نداشتم... الان اومدی رو به روم و می گی این مدت جایگزین داشتم... نمی تونم بگم ازت دلخورم چون هم مجبور بودی هم خودمم تنها نبودم خودمم وفا نکردم... هر چند کیفیت زندگیمون فرق داشت تو از این یکسالت با رضایت حرف می زنی در صورتی که من رنگ آرامشم ندیدم و بیشتر زمانها به تو فکر می کردم.
- منم همیشه به تو فکر می کردم.
خنده تلخی کرد و ادامه داد:
- و بیشتر از همه از خودم ناراحتم از این که اگه یه کم فقط یه کم مثل تو خوب بودم زندگیمون به این جا نمی رسید تا تو این همه سختی تحمل کنی اگر کنارت بودم مجبور به خیلی از کارها نبودی... خیلی نگاههای بد رو که گفتی تحمل نمی کردی... نسترن من خیلی می خوامت خواهش می کنم هر چه زودتر فکرات رو بکن.
- گفته بودی فرح جون مریضه... بیماریشون چیه...
رادین:
romangram.com | @romangram_com