#یه_نفس_هوای_تو_پارت_517
- می گم، همه چیز رو می گم... می دونی چی باعث شد زندگیمون به جدایی ختم شه... غرور بی جای من... غروری که با عاشق بودن زمین تا آسمون فرق داره... نسترن تو انقدر خوب بودی که نفهمیدم خیلی کارایی که می کنی از خود گذشتگی برای زندگیمونه... بعد که از دستت دادم فهمیدم قدر گوهری که خدا قسمتم کرده بود با خودخواهیام ندونستم...
نفس صداداری کشید و دستش رو توی موهاش برد و چند لحظه مکث کرد. گفتن حرفایی که قرار بود بشنوم براش سنگین و سخت بود.
رادین:
- من بعد از ازدواج با هاله فهمیدم چقدر به تو بد کردم... هاله دختر خوبیه ولی متأسفانه سرد و بی تفاوته... من برای تو کم بودم و برای هاله زیاد... فهمیدم خیلی برات کم گذاشتم من اولین و ساده ترین نیازی رو که یه مرد باید برای زنش فراهم کنه ازت دریغ می کردم من خودم رو ازت دریغ می کردم... وقتی شور و اشتیاقت رو می دیدم و خودم نمی تونستم پا به پات بیام عصبی و پرخاشگر می شدم فکر نکن تو اون روزا فقط تو ضربه دیدی روح منم ضربه می خورد فکر می کردم مردونگی و وجودم زیر سؤال می ره و پیش چشمات کوچیک جلوه می کنم... به جای این که به فکر حل کردن این مشکل باشم روز به روز ازت فاصله می گرفتم که ضعفم رو نبینی... که ضعفی نباشه... همش همین نبود وقتی مامانم زنگ می زد و ازت بد می گفت و از این که تو هم کامل نیستی و نقصایی داری می گفت... نه این که خوشحال شم نه... ولی یه حس رضایت داشتم از... نه، بدگویی های مادرم از این که تو هم مثل منی... آخه تو ذهنم تو بی نقص وکامل بودی و من ضعیف...
خودت می دونی تو خونه ما من از همه بیشتر به مادرم وابسته بودم اولین باری که متأسفانه دست روت بلند کردم شبش اوقات بدی رو گذرونده بودم مادرمم که زنگ زد و گریه کرد دیگه چیزی نفهمیدم... من حماقت کردم که می خواستم با زور و بازوم قدرتم رو نشون بدم و مشکل اصلیم رو نادیده بگیرم درسته شور و هیجانم اندازه تو نبود اما مشکلی بود که با یه بار مشاوره به راحتی حل می شد یا حداقل کمرنگ... تمام مشکل من این بود که خودم رو کمتر از تو می دیدم و فکر می کردم برات رضایت بخش نیستم همش توهمات و فکرای بی پایه خودم بود...
برای طلاق هم که خودت اقدام کردی من فقط به این فکر می کردم دیگه تو زندگیم نیستی که ضعفم رو ببینی... می خواستم زودتر ازت جدا شم تا یه نفس راحت از این فکر و خیالایی که ناراحت و پرخاشگرم می کرد، بکشم... اما نکشیدم حتی یه نفس... از همون لحظه بعد طلاق پشیمون شدم اما حمایت های مادرم و خاله ام نمی ذاشت به سمتت برگردم و دائم تو گوشم می خوندن کار درست رو انجام دادم هاله هم خودش رو بهم نزدیک تر کرد و تمایل خانوادم رو برای ازدواج خودمون می دیدم... از همه مهمتر این بود که هاله شور و هیجان تو رو نداشت و آرومتر بود... متأسفانه هاله تو هیچی اشتیاق نداشت وکلا برای ساختن یه زندگی مشترک به درد نمی خورد روزای اول بهم محبت می کرد بعد از ازدواج همونم نصیبم نشد... بعدها فهمیدم هاله به خاطر مشکلی که تو بچگی براش پیش اومده نمی دونم چه مشکلی کسی چیزی نگفت... ولی همون باعث بی تفاوتیش به همه چیز شده و خاله با بردنش پیش دکترای مختلف از همون نوجوونی فقط تونسته بود به چیزای بدرد نخور علاقمندش کنه مثل همون مدل جدید مو، لباس و از این حرفا... می تونم بگم زندگی با هاله بدترین تنبیه ای بود که برای از دست دادن تو قسمتم شد... من حتی ثانیه ای هم در کنارش آرامش نداشتم دخالت ها و سرکوفتای خاله ام هم که جای خودش...
وقتی هاله خودش رو کنار می کشید و نمی ذاشت بهش نزدیک شم فقط تو جلو چشمام بودی... من با این که می تونستم آرومت کنم خودم رو ازت دور می کردم فقط به خاطر یه مشت فکرای پوچ... فکر می کردم شاید مشکلی اساسی دارم که رابطه مون خراب می شد وقتی خودم رو راضی کردم و دکتر رفتم فهمیدم مشکلی نبوده فقط از استرس و هیجان زیاد...
- ولی من.. من هیچ وقت فکر نکردم تو برام کمی... من با همه مشکلاتمون دوستت داشتم با همه اذیتای خاله ات و مادرت می خواستمت... چه برخوردی باهات داشتم که همچین فکری کردی... کوچیکترین بی احترامی ازم دیدی... کوچکترین حرفی ازم شنیدی...
رادین:
- نه همین نشنیدنا... من خودم می دونستم مشکل از منه... تو با نگفتن و اعتراض نکردن بیشتر جریمه ام می کردی... فقط یادمه یه بار مؤدبانه ازم خواستی برم دکتر... کاش به حرفت همون موقع گوش می دادم اما باز این غرور لعنتی نذاشت.
- پس عاشقم نبودی... عاشقی با غرور منافات داره.
- نه نسترن من عاشقتم فقط اشتباه می کردم درسته برای بدست آوردنت با خانوادم جنگیدم ولی دل تو رو راحت بدست آوردم برای همین قدرت رو ندونستم چشمام بسته بود و محبتات رو نمی دید الان چشمام بازه...
از رو مبل خودش بلند شد اومد کنارم نشست.. دستش رو دراز کرد که دستام رو بگیره که از جام بلند شدم و رفتم روی یه مبل دیگه نشستم.
romangram.com | @romangram_com