#یه_نفس_هوای_تو_پارت_515
جز تو کسی رو ندارم نزدیکتر از نفس بهم
سرتو بذار رو شونه هام خوابت بگیره
بذار تا آروم دل بی تابت بگیره
یه قطره چکید روی پیشونیم... یه قطره دیگه و باز... اوه خدای من حمید داشت گریه می کرد دلم ریش شد حالم از خودم بهم خورد این دو دلی بدجوری دوتامون رو اذیت می کرد... کاش مطمئن بودم که رادین رو نمی خوام... می خواستم بگم بیدارم و اشکاش رو پاک کنم اما نباید غرور مردونه اش با دیدن اشکاش توسط من بشکنه... آهنگ که تموم شد سیستم رو خاموش کرد و آروم از صندلی بلند شد و منو گذاشت رو تخت خودشم کنار خوابید.
****
حمید:
- نسترن من این جا منتظر می مونم تا برگردی.
- نه برو شاید طول بکشه اومدم بیرون تماس می گیرم بیا دنبالم الان برو یه هتلی جایی استراحت کن... دیشب که درست حسابی نخوابیدی امروزم که فقط رانندگی کردی.
- نه نمی تونم جایی آروم بگیرم همین جا یه چرت می زنم تا بیای...
دستم رو تو دستاش گرفت پیشونیم رو بوسید و تأکید کرد که همیشه دوسم داره اما نه به خودش نه به رادین ترحم نکنم و تصیمی بگیرم که به نفع خودمه... خودم رو کشیدم جلو و چشمای مثل شبش رو بوسیدم و به سرعت از ماشین پیاده شدم... حالا جلو در خونه ای بودم که ساکنینش یه زمانی منو نخواستن حالا دوباره اومده بودن دنبالم... خاطرات تلخ و شیرینی از این خونه داشتم... نفس عمیقی کشیدم و به حمید که چند متر اون طرف تر تو ماشین نشسته بود نگاه کردم و زنگ در رو زدم... قدم داخل حیاط پر درختشون گذاشتم گوشه گوشه اش خاطراتم با رادین رو برام زنده کرد. دوران نامزدی... بوسه های یواشکی زیر درختای انتهای باغچه... با شنیدن صداش از گذشته ها بیرون اومدم... شلوار کتان کبریتی کرم رنگ و پیرهن چهارخونه مدل جدید... موهای آراسته چشمایی که دلم رو برده بود... جذاب مثل همیشه بهترین کلمه ای که براش می تونستم بگم... سلام کرد و نزدیکم شد مستقیم به چشمام نگاه می کرد و جلو می اومد دستاش رو باز کرد که بغلم کنه... با این که خودمم میل وافری برای تو آغوشش رفتن حس می کردم خودم رو کشیدم عقب... هنوز تعهدم به حمید یه هفته مونده بود...
زیر لب عذرخواهی کرد و به داخل خونه هدایتم کرد... همه چی مثل قبل بود جز دو سه تا تابلو و مجسمه ای که به گوشه کنار سالن اضافه شده بود... داخل آشپزخونه شد و با یه لیوان شربت برگشت... یاد حمید افتادم که بیرون منتظر بود حتماً اونم تو گرما تشنه اش شده بود... هوای تهران برخلاف نور که خنک و دلپذیره... گرم و کلافه کننده بود.
رادین:
- خیلی خوشحالم که دوباره می بینمت.
romangram.com | @romangram_com