#یه_نفس_هوای_تو_پارت_514
****
شب قبل از حرکت به تهران دیگه دلشوره و اضطرابم از شنیدن حرفای رادین و نزدیک شدن به تصمیم گیری که زندگی آینده ام رو رقم می زنه خواب رو از چشمام گرفته بود این که نمی تونستم درست فکر کنم و با وجود این که حمید رو دوست داشتم راحت جوابش رو بدم اشکام رو درآورده بود... حمیدم بدتر از من نشسته بود رو صندلی گهواره ای که چند ماه پیش با هم خریده بودیم و نگاه آشفته اش رو زوم کرده بود روم... هر چی غلت زدم فایده نداشت آخر سر با صدای خسته، گفتم:
- حمید خوابم نمی بره.
آروم دستاش رو باز کرد و با حرکت کوچیک سرش دعوت کرد برم تو آغوشش... با خوشحالی بلند شدم... نگام به لباس خوابم افتاد همون حریر مشکی بود که روز اول پوشیده بودم و ترس از لمس شدن توسط حمید داشتم، الان باز همون لباس رو پوشیده بودم، با این فرق که مشتاق آغوشش بودم... روی پاش نشستم و سرم رو گذاشتم رو سینه اش و با سر انگشتام شونه هاش رو گرفتم... یه دستش رو تکیه گام کرد و اون یکی رو کشید روی صورتم و اشکام رو که صورتم رو خیس کرده بود پاک کرد... حرکت آروم صندلی و صدای ضربان آروم قلبش و گرمای اطمینان دهنده وجود حمید آشفتگی رو ازم دور کرد... چشمام گرم خواب می شد که حمید تکونی به خودش داد... یکی از پلکام رو باز کردم و به دست حمید نگاه کردم که کنترل سیستم صوتی رو از میز کنار تخت برداشته بود و دکمه ها رو عقب جلو می کرد دنبال یه آهنگ بود... صدای آهنگ ملایم و صدای گرم خواننده فضای سرد و ساکت اتاق رو شکافت.
سرتو بذار رو شونه هام خوابت بگیره
بذار تا آروم دل بی تابت بگیره
بهم نگو از ما گذشته دیگه دیره
حتی من از شنیدنش گریه م می گیره
بذار رو سینه م سرتو چشمای خیس و ترتو
بذار تا سیر نگات کنم، بو بکشم پیرهنتو
بغل کن و بچسب بهم
بکش دوباره دست بهم
romangram.com | @romangram_com