#یه_نفس_هوای_تو_پارت_513
نمی رسه به تو حتی صدای من،
تو خوشبختی همین بسه برای من
آهنگی بود که از بیمارستان تا خونه و از خونه تا ساحل صد بار از اول گوش داده بودیم... تازه فهمیدم چرا امشب روی این آهنگ کلید کرده بود، حرف دلش بود به من...
دو تا اتاق تو در تو کوچیک و یه آشپزخونه کوچیکتر با یه ایوون نقلی وسط یه باغ بزرگ... مادرش همون طوری که توصیف کرده بود یه چادر گلدار به کمرش بسته بود با چهره ای سفید و نورانی... با آغوش باز به پیشوازم اومد... چین و چروکای عمیق صورتش که حکایت از سختی ها و تنهایی هاش داشت سنش رو بیشتر از اون چه که باید نشون می داد... از سر تکون دادن های پر رضایتش به حمید مشخص بود از من خوشش اومده...
از حمید که خودش این همه خونه و ویلا می ساخت تعجب کردم خونه مادرش هنوز به همون فرم قدیمی و روستایی باشه... جوابم رو تو نگاه مادرش به قاب عکس قدیمی پدرش پیدا کردم... حفظ همه چیز به همون شکلی که یار قدیمش دیده بود...
بعد از گذشت یک ساعت حمید رو به بهانه خرید چیزی بیرون فرستاد و خودش نزدیکم شد و از خودم و خانوادم سؤال کرد مثل این که بخواد زمینه خواستگاری رو بچینه... نمی خواستم به اشتباهش دامن بزنم که هنوز دخترم و ازدواج نکرده... باید حقیقت رو می دونست من که از گذشته ام شرم نداشتم... براش همه چیز رو از گذشته ام و نحوه آشناییم با حمید گفتم اما نوع رابطه مون رو فاکتور گرفتم... فکر می کردم حالا که فهمیده مطلقه هستم رفتارش عوض شه... نتونستم نپرسم... یه لبخند ملیح و مهربون همراه یه استکان چای کمر باریک همزمان تحویلم داد و گفت:
- چرا باید مهم باشه که دختری یا یه زن مطلقه... برام همین مهمه که پسرم این بار درست انتخاب کرده و تو اون کسی هستی که می تونی خوشبختش کنی و به آرامش برسونیش... تو همون کسی هستی که نگاه پر عشق پسرم خواهانشه... اگه مثلاً دختری بودی که پسرم باهاش آرامش نداشت یا درکش نمی کرد یا می ذاشت تو اشتباهاتش بیشتر غرق شه فکر می کنی من خوشحال می شدم...
هـــوم چقدر فهمیده بود کاش یه کم از درکش رو مادر رادین داشت و خوشبختی و آرامش پسرش مهم بود نه پول داری زنش...
****
یک هفته از برگشتنمون از بومهن و دیدار مادرش می گذشت... به همه چیز فکر کرده بودم و کلی حمید و رادین رو مقایسه کردم.. می دونستم حمید رو دوست دارم اما ضربه های محکم گوشه ای از قلبم که برای رادین می زد تردیدم رو زیاد می کرد. نسیم هم که کلاً کار رو زندگیش رو ول کرده بود و دائم تماس می گرفت تا منو راضی کنه با رادین حرف بزنم... بالاخره چی، باید می فهمیدم چرا به راحتی ازم دل کند و حالا پشیمون برگشته... چرا مادرش پشیمونه و می خواد منو ببینه... کنجکاوی و وسوسه دیدن دوباره عشق قدیمم باعث شد به نسیم بگم شماره ام رو به رادین بده... صبح زود زنگ زد... حمید رو به روم نشسته بود و صبحانه می خوردیم... اسمش که رو گوشیم حک شد... دست و دلم با هم لرزید... حمید با نگاش تشویقم کرد که جواب بدم، خودشم با ناراحتی از آشپزخونه رفت بیرون... بی توجه به هیاهوی قلبم که خودش رو به دیوار سینه ام می کوبید جوابش رو دادم... تا وقتی که صداش رو نشنیده بودم نمی دونستم انقدر دلتنگ صدای بم و مردونه اش بودم.
ازش خواستم تلفنی بگه گفت خیلی چیزا باید مشخص شه و بهتره تو دیدار حضوری همه چیز رو بگه... آخرشم قرار شد پنج شنبه بعد از ظهر برم خونه خودشون تا فرح جونم که می گفت مریضه ببینم و همون جا حرفامون رو بزنیم.
تلفن رو قطع کردم و سرم رو گذاشتم روی میز... هنوز ضربان قلبم به حالت عادی برنگشته بود... دست حمید رو شونه هام اومد و با بغض از نتیجه حرفام پرسید... اون روز سر کار نرفت کلاً این هفته زیاد دل به کار نداده بود چند ساعتی می رفت و زود برمی گشت... نمی تونستم چهره ناراحتش رو ببینم ازش خواستم بره سرکار تا فکرش مشغول شه ولی گفت:
- می خوام آخرین لحظه لحظه های حضورت رو تو خونه حس کنم.
romangram.com | @romangram_com