#یه_نفس_هوای_تو_پارت_510
- آخ آخ نسترن دیدی یادم رفت... مامانت صبح و عصر زنگ زد... دوستت نسیم هم که از همون شب که بردمت بیمارستان همین جور پشت سر هم تماس می گرفت، من که نمی تونستم جواب بدم... زود یه زنگ بزن بهشون تا بیشتر نگران نشدند.
گوشی رو از کیفم در آوردم.
- تو گوشی رو سایلنت کردی؟
حمید:
- آره همون شب یه سر برگشتم خونه تا پول بردارم صدای زنگ گوشیت رو شنیدم برداشتم و با خودم آوردم بیمارستان... گفتم خاموش کنم نگرانیشون بیشتر می شه صدای زنگشم رو اعصاب خودم بود سایلنت کردم... حالا خوبه مامانت فقط امروز زنگ زد.
فوری شماره خونه رو گرفتم... صدای نگران مامان تو گوششی پیچید، خیالش رو راحت کردم خوبم و اتفاقی نیفتاده و بیرون بودم و متوجه تماسش نشدم به نسیم هم زنگ زدم خیال می کرد به خاطر اصرارش نارحت شدم و این چند روز جوابش رو ندادم باز داشت از پشیمونی رادین می گفت که گفتم بعداً باهاش تماس می گیرم.
زیرانداز مشکی رنگ رو روی شنای ساحل پهن کرد و یک طرفش رو به سنگ بزرگی که اون جا بود چسبوند... از صندوق عقب هیزمایی که آورده بود بیرون کشید و یه آتیش کوچیک نزدیکمون روشن کرد یه پتو مسافرتی داد به من یکی هم انداخت رو دوش خودش... سنگ رو تکیه گاهش کرد دستش رو همراه پتو بالا آورد و به من اشاره کرد برم بغلش بشینم... سرم رو گذاشتم رو شونه اش و اونم دستش رو دورم حلقه کرد... دوتاییمون به ماه کامل و قشنگی که شاهد خلوت و حرفای امشب ما بود خیره شدیم... دریا آروم بود و صدای ملایم حرکت موجها و سوختن چوب گوش نواز... نسیم خنکی که از سمت دریا می اومد باعث شد خودم رو بیشتر به حمید بچسبونم... سرم رو بوسید و آروم گفت:
- نسترن وقتی رو تخت بیمارستان بودی و تبت پایین نمی اومد و من فاصله ای با از دست دادنت نداشتم فهمیدم حق با تو بود من خیلی خودخواهم که تو رو فقط برای خودم می خواستم بدون در نظر گرفتن احساسات و افکارت... وقتی تو اون حال می دیدمت برام فقط این مهم شد که خوب شی حتی اگه پیش من نباشی فقط سالم شی برام بس بود... وقتی درجه تبت پایین می اومد یادم می رفت به خودم قول دادم اذیت نکنم و اجازه بدم خودت تصمیم بگیری... تو این دو روز چند بار تبت پایین اومد و دوباره بالا رفت با بالا رفتن تب تو، حس می کردم جون از بدنم خارج می شه و به قولم وفادارتر می شدم... حالا امشب می خوام برات از خودم بگم داستان زندگیم رو، بعد از حرفام فکرات رو بکن و هر تصمیمی بگیری برای من بازم عزیزی...
نمی دونستم چی بگم زبونم از وصف مهربونیش قاصر بود زیر لب گفتم:
- مرسی حمید که کمک می کنی تصمیم درست رو بگیرم منتظرم داستان زندگیت رو بشنوم.
حمید:
- بذار از اول بگم قبل از این که خودم به دنیا بیام... پدر و مادرم تو روستاهای بومهن زندگی می کردند همین جایی که الان مادرم تنهایی هست... مادرم هجده ساله بود و بابام بیست و یک ساله، که ازدواج کردند... بابام جوون زرنگی بود از سن کم علاوه بر باغ خودشون تو باغ همسایه ها کار می کرد و پول جمع می کرد وقتی با مادرم ازدواج کرد از خودش دو سه تا باغ کوچیک داشت... چون پدرم تک فرزند بود زمین های پدرش هم کامل بهش ارث رسید... مادرمم از یه خانواده کم جمعیت بود فقط یه دایی دارم که همون جوونیش رفت روسیه و همون جا موندگار شد... الانم فقط همسایه های قدیمی و فامیلای دور هستند که مادرم باهاشون رفت و آمد داره... چون هم طرف مادریم و هم پدریم کم جمعیت بودند یعنی بچه دار نمی شدند، مادر منم تا ده سال از زندگیشون حامله نشد به قول خودش منم با کلی نذر و نیاز از خدا گرفته بود... زندگیمون خوب بود بابام خیلی کاری و زرنگ بود اما عمرش به دنیا نبود و من هفده سالم بود که فوت کرد از اون به بعد هم درس خوندم، هم به کارای باغ رسیدگی می کردم...
romangram.com | @romangram_com