#یه_نفس_هوای_تو_پارت_511
تا لیسانسم رو بگیرم پسر خوبی بودم مرتب به مادرم و کارای باغ رسیدگی می کردم اما بعدش خواستم تو رشته خودم سرمایه گذاری کنم چند تا از باغهارو فروختم و زمین خریدم و با نقشه هایی که خودم می کشیدم می ساختمشون و می فروختم دوره فوق که خوندم با دوستای پولدار و خوشگذرونی آشنا شدم... خودمم کم پول نداشتم نسبتاً زندگی مرفهی داشتم که همش با تلاش خودم بود اما من از اول با زندگی ساده بزرگ شده بودم... سیگار، مشروب، دختر و خیلی چیزای دیگه که من ساده رو تغییر داد... خیلی بد شدم نسترن، مادرم از تغییری که کرده بودم ناراحت بود اولا نصیحتم می کرد بعد پرخاش... این دو سال آخرم که کلاً باهام قهر کرد و گفت تا عوض نشدم برنگردم به خونه... منم برام مهم نبود اصلاً در صدد تغییر خودم نبودم از همون چیزی که بودم لذت می بردم.
یه روز رفته بودم دم در خونه ای که خریده بودم تذکر بدم تا هر چه زودتر خونه رو تخلیه کنند و چون از جای دیگه ناراحت بودم صدام رو انداخته بود روی سرم که یه لحظه یه صدای دخترونه غافلگیرم کرد.
تو بودی نسترن که اعتراض کردی با پدرت درست حرف بزنم... اول از همه چشمای درشت و قهوه ایت که غم و ناراحتی توش موج می زد نظرم رو جلب کرد چهره پاک و معصومت پیچیده شده تو چادر گلدار، منو یاد مادرم انداخت انقدر به نظرم شکننده اومدی که دلم خواست نزدیکت شم و در آغوشت بگیرم حتی یه قدمم به سمتت اومدم که بابات گفت برو داخل دخترم... می دونستم پدرت دختر مجرد نداره از این که به زن و ناموس کسی دیگه این حس رو داشتم از خودم بدم اومد درسته خوب نبودم، پاک نبودم ولی هنوز یه چیزایی برام مهم بود بعدش که نگاهت رو از پشت پنجره غافلگیر کردم...
از خونه تون که اومدم بیرون سعی کردم فراموشت کنم اما یه چیزی مانع بود با خودم کلی کلنجار رفتم که شوهر داری اما نمی شد به زور یکی دو هفته دووم آوردم وقتی دیدم فکرت از سرم نمی ره گفتم یه بار دیگه به بهانه تذکر بیام شاید دیدمت و این بار آروم بشم... نبودی و مادرت همه چیز رو در موردت گفت... از دل نگرانیهاش برای تو... خوشبختانه موقع برگشت دیدمت این بار نگاهم رو مخفی نکردم می دونستم برای کسی نیستی... از نگاهم خوشت نیومده بود.
می دونی چرا اون جوری نگات می کردم آخه از احساس عجیبم بهت متعجب بودم جذاب و خوشگل بودی اما دخترای خوشگلتر و جذابتر دور برم کم نبودند. نگات می کردم که بفهمم چی داری که منو اون جور به طرف خودت می کشونی... از احساسم که بی انصافانه و یه طرفه به سمتت جلب می شد، می ترسیدم. دوست داشتم تو رو هم مثل خیلیای دیگه بدست بیارم. می گفتم این حس فقط برای هوسیه که دارم و با لمست آروم می شم خودت این فرصت رو بهم دادی. وقتی منشی گفت اومدی از ذوق نمی دونستم چیکار کنم... این که شرایط مالیتون بد بود موقعیت خوبی برام بود که هر خواسته ای داشته باشم قبول کنی... تو دایره لغات مغز من واژه ای معادل ازدواج وجود نداشت. انقدر دخترا راحت خودشون رو به بهای اندکی تو بغلم می انداختند که نیازی به فکر کردن به این مقوله نداشتم. می دونم پیش خودت می گی دیدم محدود بوده و ازدواج فراتر از این حرفاست... درست می گی الان می فهمم قبلاً یه نظر دیگه داشتم...
با عصبی شدنت تمام معادلاتم رو بهم ریختی و من بیشتر تو هوس بدست آوردنت سوختم سعی کردم خودم رو بیشتر غرق کار و اطرافم کنم تا کمتر بیادت بیفتم بازم تو مجبور شدی بیای سراغم... این بار گفتم با هر شرطی که تو راضی شی موافقت می کنم تا بدستت بیارم.
وقتی موافقت کردی ولی گفتی زوده ترسیدم از تصمیمت پشیمون شی برای همین بعد از این که از کافی شاپ رفتیم فوری رفتم یه محضر و همه چیز رو هماهنگ کردم... فقط می دونستم که می خوامت همین... تو اون مدتی که سمنان بودیم بیرون می رفتیم فهمیدم فقط جسمت نیست که دنبالشم با تو بودن یه حس خوبی بهم می داد که با بقیه این حس رو نداشتم... انگار وقتی با تو بودم به خود اصلیم برمی گشتم... با دخترایی که می شناختم فرق داشتی از همشون به پول و آسایش محتاج تر بودی ولی عزت نفست از همشون بیشتر بود... وقتی شب اول تو بغلم یخ زدی با این که برای خاموش شدن هوسم می تونستم به زور ازت بخوام اما دیدم قادر به اذیت کردنت نیستم با این که در حسرت آغوشت بودم اما ثانیه ای هم به این فکر نکردم نیازم رو جای دیگه ببرم... بوسیدنت هم آرومم می کرد، هم آتیشم رو تندتر...
وقتی گذشت و فداکاری تو رو برای خانواده ات دیدم فهمیدم چه قدر احمقم که برای مادر تنهام یه پشتوانه نیستم اونم فقط برای خوشگذرونی های موقت... البته تشویقای تو هم برای سر زدن بهش کم مؤثر نبود، فکر می کردم وقتی مادرم اون جوری باهام دعوا کرده و منو از خونه بیرون کرده دلتنگم نمی شه... بهش که زنگ زدم از شوق و ذوق کلی قربون صدقه ام رفت و خواست به دیدنش برم حتی اگه باز پسر ناخلفش باشم... تا این سری که خودشم متوجه تغییراتم شد و خواستار دیدارت...
خیلی زود متوجه شدم که برام عزیزتر از هر چیزی تو این دنیایی و نبودت رو نمی تونم تحمل کنم باور می کنی همون دو روزی که سمنان می رفتی برام قد دو قرن می گذشت و شبا خوابم نمی برد... اما بهت نگفتم می خوام همه عمرم رو باهات شریک بشم گفتم حالا که یک سال وقت هست بعداً بهش می گم غافل از این که پرنده کوچیک من هنوز دلش هوای بام قدیمیش رو داره.. اون شب که گفتی صیغه مون تا یک ماه دیگه تموم می شه و من گفتم دوباره منظورم تمدیدش نبود خودمم دیگه نمی تونستم تو هول و ولای از دست دادنت باشم... نذاشتی حرفم رو بزنم می خواستم بگم دوباره با هم باشیم با یه حکم دائمی حالا کلمه ازدواج برام پر رنگ تر از هر واژه ای تو مغزم خودنمایی می کرد حالا فهمیده بودم ازدواج فقط داشتن رابطه نیست دوست داشتن و دوست داشته شدنه... نگران شدنه... مسئولیت پذیر شدنه... فکر کردنه... اعتماد کردنه... و حالا می فهمم گذشت کردنه... نسترن با تمام وجود می خوامت ولی تحت فشار نمی ذارمت برو با رادینم صحبت کن اگر دیدی این بار لیاقتت رو داره برو پیشش فقط آرامش و خوشبختیت برام مهمه... صرف نظر از هر جوابی که به من بدی ازت می خوام یک بارم شده به دیدن مادرم بیای می خوام اونم فرشته زندگیم رو ببینه...
چند لحظه ساکت شد و من اشکایی رو که با شنیدن حرفاش مهمون چشمام شده بود پاک کردم کاش انقدر دو دل نبودم و می تونستم جوابش رو بدم اما هنوز گوشه ای از قلبم دیدار رادین و شنیدن حرفاش رو طلب می کرد.
- حمید تو خیلی خوبی... از اولم خوب بودی... فکر نکنم من باعث تغییر تو شده باشم تو ذاتت خوب بود و فقط با دیدن من خواستی به خودت برگردی... کسی که خونه اش رو چند ماه بی منت در اختیارمون گذاشت نمی تونه بد باشه همون موقع ها هم بابام کم از مهربونیت نگفته بود... من خودم این مدت شاهد خوبیات بودم از روزای اول... خوب هستی ولی نمی دونم چرا می خواستی بد باشی... و جز پیشنهاد روز اولت که باعث رنجشم شد دیگه بدی ازت ندیدم، اونم الان فهمیدم تقصیری نداشتی با آدامایی بودی که مرز و محدوده نمی شناختند... باشه به دیدن مادرت میام بعدش فکرام رو می کنم ببخش نمی تونم جواب محبتات رو الان بدم ذهنم و فکرم درگیره نمی تونم تصمیم بگیرم.
منو که ازش فاصله گرفته بودم دوباره به خودش نزدیک و آروم آروم کنار گوشم زمزمه کرد:
می خواستم بهت بگم چقدر پریشونم
romangram.com | @romangram_com