#یه_نفس_هوای_تو_پارت_509

- تا غذات رو بخوری منم برم وسایل شب نشینیمون رو آماده کنم.

- پس تو چی تو هم بخور.

حمید:

- گشنه ام نیست.

بلند شدم و یه بشقاب و یه قاشق و چنگال براش آوردم... بشقاب رو هُل داد عقب، قاشقش رو فرو کرد تو ظرف من.

- باشه با هم بخوریم

قربون نگاه مهربونت... خدایا من چه جوری ازش دل بکنم... چقدر تصمیم گیری سخته...

چند قاشق همراهیم کرد و بعد رفت سراغ کاراش... منم بعد از غذا رفتم وان رو پر از آب گرم کردم و تن خسته ام رو به آب سپردم. واقعاً انگار از جنگ برگشته بودم تنم خسته بود... آب آرامش بخش بود و آرومم کرد صداش رو از پشت در حموم شنیدم که صدام می کرد... دوش آب رو باز کردم و موهام رو شستم... حوله ام رو دورم پیچیدم و اومد بیرون روی تخت رو به روی حموم نشسته بود... با دیدنم یه قدم به سمتم اومد چند ثانیه نگام کرد... صورتش رو غم گرفت و دوباره رو تخت نشست و نگاش رو به شب تار باغ سپرد... عجیب شده بود.. همیشه بعد از حموم تا صورت خیسم رو بوس نمی کرد و صدای منو که از خودم دورش می کردم در نمی آورد ولم نمی کرد. می دونست وقتی صورتم خیسه خوشم نمیاد منو ببوسه اما این جوری شیطنت می کرد. اعتراض که می کردم با خنده مرموزی می گفت، از صدای جیغ جیغت خوشم میاد... با صداش به خودم اومدم و سریع لباس پوشیدم... خودشم حموم کرده بود از ته ریشش خبری نبود... بعد از این که موهام رو خشک کردیم به سمت جایگاه همیشگیمون به راه افتادیم.

از صورت پکر و ناراحت حمید مشخص بود حرفایی که می خواد بزنه خوشایند نیست و همین برام دلهره و استرس ایجاد می کرد...

- چقدر آروم رانندگی می کنی دل تو دلم نیست چی می خوای بگی.

حمید:

- عجله نکن الان می رسیم.

دیگه چیزی نگفتم و دل سپردم به حرکت لاک پشت وار ماشین که حمید بلند گفت:

romangram.com | @romangram_com