#یه_نفس_هوای_تو_پارت_508


حمید:

- این جا نمی شه.

- می دونم لابد باید بریم ساحل کنار همون سنگ بزرگه.

حمید:

- کلک خوب فهمیدیا ولی نه می ترسم سرما بخوری.

- نترس الان که خیلی خوبم هوا هم که خیلی سرد نیست اون سری وسط چله زمستون منو کشوندی اونجا... یه پتو بیاری حله.

با رضایت سرش رو تکون داد... موهای لختش ریخت روی صورتش... یه لحظه احساس کردم چقدر جذاب و دوست داشتنیه.

- مواظب باش تا برگردی وسط راه ندزدند.

خنده اش گرفت و دندونای سفیدشرو یکبار دیگه برام به نمایش گذاشت.

- با این ته ریش حتماً منو می دزدند.

رفت بیرون نگفتم با ته ریشم دوست داشتنیه... اول از همه سر راه یه پرس جوجه برام گرفت و تا رسیدیم خونه منو کشید تو آشپزخونه و غذارو خالی کرد تو یه بشقاب و گذاشت رو به روم.

حمید:


romangram.com | @romangram_com