#یه_نفس_هوای_تو_پارت_505

صورتش رو طرف پنجره چرخوند و یه مکث کوتاه کرد... این بار که نگام کرد چشماش برق می زد نه برق محبت و سر زندگی برق اشک تو چشماش بود اما زود به خودش مسلط شد و گفت:

- داشتم دیوونه می شدم.

دستم رو آورد بالا و بوسیدش...

- حالا که می بینی خوبم...

یه ته ریش چند روزه رو صورتش خودنمایی می کرد دست آزادم رو کشیدم به صورتش و با خنده گفتم:

- اینا چیه؟

لبخند تلخی زد و گفت:

- انتظار نداشتی که تو این جا باشی برم به خودم برسم.

نمی فهمیدم با این که الان خوب بودم چرا انقدر ناراحت بود یه کم خودم رو لوس کردم.

- اما من دوسشون ندارم... صورت صافت رو بیشتر دوست دارم.

همون موقع یه پرستار اومد داخل و با دیدن چشمای باز من یه لبخند زد.

- بیدار شدی خانوم خوش خواب.

در حالی که یک بار دیگه معاینه ام کرد و سرم رو چک می کرد رو به حمید گفت:

romangram.com | @romangram_com