#یه_نفس_هوای_تو_پارت_504


لیوان رو برگردوند روی میز و خودش روی صندلی کنار تخت نشست... دست چپم رو بین دستای مردونش گرفت.

حمید:

- یعنی یادت نیست؟

چند لحظه چیزی نگفتم و فکر کردم... با یادآوری حرفایی که زده بودم و سیلی که خورده بودم صورتم رو به طرف مخالفش چرخوندم. صندلیش رو بهم نزدیک تر کرد.

حمید:

- نسترن تو دیگه این جوری تنبیه ام نکن... این چند روز که این جا بودی به اندازه کافی مجازات شدم تنبیه بسه ببخش گلم.

با شنیدن چند روز نتونستم به ناز و قهرم ادامه بدم... من خودمم بی تقصیر نبودم حرفای بدی بهش زده بودم، درسته یه جورایی همه چی تحمیلی بود ولی این مدت حمید خیلی هوام رو داشت و حمایتم کرد و آزار و اذیتی ازش ندیدم، بهش نگاه کردم و پرسیدم:

- من چند روزه اینجام؟ چرا؟

حمید:

- با امشب می شه سه شب و دو روز...

یه آه عمیق کشید و ادامه داد:

- در رو که باز نکردی من یک ساعتی رفتم بیرون وقتی برگشتم صدای ناله هات از تو اتاق می اومد دنبال کلیدای یدک رفتم و تو رو در حالی که تو تب می سوختی پیدات کردم... با خودت چیکار کردی نسترن... دکتر گفت از فشار عصبی تب کردی... وقتی یادم میفته که بهم گفت اگه تا چند ساعت دیگه تبش چند درجه پایین نیاد برای همیشه از دستت می دم...


romangram.com | @romangram_com